درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : سید داود ساجد
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
نگاهی به ژرفای نگاه
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
پنجشنبه 9 اردیبهشت 1395 :: نویسنده : سید داود ساجد

بسم الله الرحمن الرحیم


راوی می گوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم: دو آیه در کتاب خدا وجود دارد که آن دو را می جویم ولی نمی یابم.
امام علیه السلام فرمود: آن دو آیه کدام است؟
عرض کردم: سخن خداوند عز و جل که می فرماید:
ادعونی استجب لکم
بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را و ما او را می خوانیم و اجابتی نمی بینیم.
امام علیه السلام فرمود: گمان کرده ای خداوند خلاف وعده کرده است؟
عرض کردم: نه
فرمود: پس چرا اجابت نمی شود؟
عرض کردم: نمی دانم.
فرمود: ولی من تو را آگاه می کنم.
هر کس دستوراتی را که خداوند به او داده است اطاعت کند آنگاه او را از دعا بخواند او را اجابت می کند.
عرص کردم: راه دعا کردن چیست؟
امام علیه السلام فرمود: باحمد خداوند شروع می کنی و نعمتهای را هم که به تو داده است به زبان می آوری سپس او را شکر می گویی و بعد از آن بر پیامبرصلی اللّه علیه و آله صلوات می فرستی و گناهان خود را یادآوری می شوی بو به آنها اعتراف می کنی و از آنها به خداوند پناه می بری. این است راه دعا کردن.
آنگاه فرمود: آیه دیگر کدام است؟
عرض کردم: سخن خداوند که می فرماید:
وماانفقتم من شی فهو یخلقه و هو خیرالرازقین.
و آنچه انفاق می کنید خداوند عوض آن را می دهد و او بهترین روزی دهندگان است. 
ومن انفاق می کنم اماعوض آن را نمی بینم.
امام علیه السلام فرمود: آیاگمان کرده ای خداوند خلاف وعده کرده است؟
عرض کردم: نه
فرمود پس چرا عوض آن را نداده است؟
گفتم: نمی دانم.
فرمود: اگر کسی مال حلال را بدست آورد و در راه حلال انفاق کند، درهمی را انفاق نمی کند مگر اینکه عوض آن را به او داده می شود. 

 اصول کافی، باب الثناء قبل الدعا





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، داستان های عبرت آمیز، داستان های مذهبی،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 11 خرداد 1393 :: نویسنده : سید داود ساجد

از امام سجاد(علیه السلام)  نقل شده كه فرمود: كوفیان نزد امام على(علیه السلام)  آمده از نیامدن باران شكایت كردند و گفتند: (از خدا) براى ما باران بخواه ، امیر مومنان(علیه السلام)  به حسین(علیه السلام)  فرمود: برخیز و از خداوند طلب باران كن !
او برخاسته حمد و ثناى الهى به جاى آورده و بر پیامبر(صلی  الله علیه وآله)  درود فرستاد و عرض كرد: بارالها! بخشنده خیرات و نازل كننده بركات ! آسمان را بر ما سرشار ببار، و ما را از بارانى بسیار فراگیر، انبوه ، پر دامنه ، پیوسته ریزان ، روان و شكافنده (زمین هاى خشك و تشنه ) - كه با آن از بندگانت ناتوانى را بردارى و زمین هاى مرده را زنده سازى - سیراب فرما. آمین اى پروردگار جهانیان.
او دعاى خود را به پایان نبرده بود كه ناگهان خداوند باران (سیل آسا) فرستاد. عربى بادیه نشین از برخى نواحى كوفه آمد و گفت : دره ها و تپه ها را پشت سر گذاشتم ، در حالى كه آب یكى در دیگرى (از فراوانى ) پیچ و تاب مى خورد.

موسوعه كلمات الامام الحسین ، ص 133





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، داستان أئمه، داستان امامان، داستان واقعی، داستان جذاب،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 9 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : سید داود ساجد

در بنى اسرائیل مرد نیكوكارى بود كه مانند خود همسر نیكوكار داشت مرد نیكوكار شبى در خواب دید كسى به او گفت: خداى متعال عمر تو را فلان مقدار كرده كه نیمى از آن در ناز و نعمت و نیم دیگر آن در سختى و فشار خواهد گذشت اكنون بسته به میل توست كه كدام را اول و كدام را آخر قرار دهى.
مرد نیكوكار گفت: من شریك زندگى دارم كه باید با وى مشورت كنم. چون صبح شد به همسرش گفت: شب گذشته در خواب به من گفتند نیمى از عمر تو در وسعت و نعمت و نیم دیگر آن در سختى و تنگدستى خواهد گذشت اكنون بگو من كدام را مقدم بدارم؟
زن گفت: همان ناز و نعمت را در نیمه اول عمرت انتخاب كن.
مرد گفت: پذیرفتم
بدین ترتیب مرد نصف اول عمرش را براى وسعت روزى انتخاب كرد. به دنبال آن دنیا از هر طرف بر او روى آورد ولى هر گاه نعمتى بر او مى رسید همسرش مى گفت از این اموال به خویشان خود و نیازمندان كمك كن و به همسایگان و برادرانت بده و بدین گونه هر گاه نعمتى به او مى رسید از نیازمندان دستگیرى نموده و به آنان یارى مى رساند و شكر نعمت را بجاى مى آورد تا اینكه نصف اول عمر ایشان در وسعت و نعمت گذشت و چون نصف دوم فرا رسید بار دیگر در خواب به او گفتند:
خداوند متعال به خاطر قدردانى از اعمال و رفتار تو كه در این مدت انجام دادى همه عمر تو را در ناز و نعمت قرار داد و فرمود:
- تا پایان عمرت در آسایش و نعمت زندگى كن.[1]

پی نوشت :
1.نرم افزار نیش ها و نوش ها، موجود در سایت گفتگوی دینی





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، داستان های واقعی، داستان های عبرت آمیز، داستان های جذاب،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 9 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : سید داود ساجد

به رسول خدا (صلى الله علیه و آله )خبر دادند كه سعد بن معاذ فوت كرده. پیغمبر (ص) با اصحابشان از جاى برخاسته، حركت كردند. با دستور حضرت - در حالى كه خود نظارت مى فرمودند - سعد را غسل دادند.
پس از انجام مراسم غسل و كفن، او را در تابوت گذاشته و براى دفن حركت دادند.
در تشییع جنازه او، پیغمبر پابرهنه و بدون عبا حركت مى كرد. گاهى طرف چپ و گاهى طرف راست تابوت را مى گرفت، تا نزدیكى قبر سعد رسیدند. حضرت خود داخل قبر شدند و او را در لحد گذاشتند و دستور دادند سنگ و آجر و وسایل دیگر را بیاورند! سپس با دست مبارك خود، لحد را ساختند و خاك بر او ریختند و در آن خللى دیدند آنرا بر طرف كردند و پس از آن فرمودند:
- من مى دانم این قبر به زودى كهنه و فرسوده خواهد شد، لكن خداوند دوست دارد هر كارى كه بنده اش انجام مى دهد محكم باشد.
در این هنگام، مادر سعد كنار قبر آمد و گفت:
- سعد! بهشت بر تو گوارا باد
رسول خدا فرمود:
- مادر سعد! ساكت باش! با این جزم و یقین از جانب خداوند حرف نزن! اكنون سعد گرفتار فشار قبر است و از این امر آزرده مى باشد.
آن گاه از قبرستان برگشتند.
مردم كه همراه پیغمبر بودند، عرض كردند:
یا رسول الله! كارهایى كه براى سعد انجام دادید نسبت به هیچ كس دیگرى تاكنون انجام نداده بودید: شما با پاى برهنه و بدون عبا جنازه او را تشییع فرمودید.
رسول خدا فرمود:
ملائكه نیز بدون عبا و كفش بودند. از آنان پیروى كردم.
عرض كردند:
گاهى طرف راست و گاهى طرف چپ تابوت را مى گرفتید.
حضرت فرمود:
چون دستم در دست جبرئیل بود، هر طرف را او مى گرفت من هم مى گرفتم.
عرض كردند:
- یا رسول الله بر جنازه سعد نماز خواندید و با دست مباركتان او را در قبر گذاشتید و قبرش را با دست خود درست كردید، باز مى فرمایید سعد را فشار قبر گرفت؟
حضرت فرمود:
- آرى، سعد در خانه بداخلاق بود، فشار قبر به خاطر همین است. [1]

پی نوشت :
1.بحار الانوار ، ج 6، ص 220 و ج 22،

 





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، داستان های قشنگ، داستان عبرت انگیر، داستان واقعی، داستان های اخلاقی،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 9 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : سید داود ساجد

سه نفر از بنى‌اسرائیل با هم به مسافرت رفتند. در ضمن سیر و سفر در غارى به عبادت خدا پرداختند. ناگهان سنگ بزرگى از قله كوه فرود آمد و بر در غار افتاد و دهانه غار گرفته شد. بیرون آمدن‌شان دیگر ممكن نبود. طورى كه مرگ خود را حتمى مى‌دانستند پس از گفتگو و چاره اندیشى زیاد به یكدیگر گفتند: به خدا قسم! از این مرحله خطر نجات پیدا نمى كنیم، مگر اینكه از روى راستى و درستى با خدا سخن بگوییم بیایید هر كدام از ما عملى را كه فقط براى رضاى خدا انجام داده ایم به خدا عرضه كنیم تا خداوند ما را از گرفتارى نجات بدهد.
یكى از آنان گفت: خدایا! تو خود مى دانى كه من عاشق زنى شدم كه داراى جمال و زیبایى بود و در راه جلب رضاى او مال زیادى خرج كردم. تا اینكه به او دست یافتم و چون با او خلوت كردم و خود را براى آمیزش آماده نمودم ناگاه در آن حال به یاد آتش جهنم افتادم از برابر آن زن برخاسته بیرون رفتم خدایا! اگر این كار من به خاطر ترس از تو بوده و مورد رضایت تو واقع شده این سنگ را از جلوى در غار بردار در این وقت سنگ كمى كنار رفت به طورى كه روشنایى را دیدند.
دومى گفت: خدایا! تو خود آگاهى كه من عده اى را اجیر كردم كه برایم كار كنند و قرار بود هنگامى كه كار تمام شد به هر یك از آنان مبلغ نیم درهم بدهم چون كار خود را انجام دادند من مزد هر یك از آنها را دادم ولى یكى از ایشان از گرفتن نیم درهم خوددارى كرده و اظهار داشت: اجرت من بیشتر از این مقدار است؛ زیرا من به اندازه دو نفر كار كرده ام به خدا قسم! این پول را قبول نمى كنم و در نتیجه مزدش را نگرفته رفت و من با آن نیم درهم بذر خریده در زمینى كاشتم خداوند هم بركت داد و حاصل زیاد برداشتم پس از مدتى همان اجیر پیش من آمده و مزد خود را مطالبه نمود من به جاى نیم درهم هیجده هزار درهم (اصل سرمایه و سود آن) به او دادم خداوندا! اگر این كار را من تنها به خاطر ترس از تو انجام داده ام این سنگ را از سر راه ما دور كن در این هنگام سنگ تكان خورد كمى كنار رفت به طورى كه در اثر روشنایى همدیگر را مى دیدند ولى نمى توانستند بیرون بیایند.
سومى گفت: خدایا! تو خود مى‌دانى كه من پدر و مادرى داشتم كه هر شب شیر برایشان مى‌آوردم تا بنوشند یك شب دیر به خانه آمدم و دیدم به خواب رفته اند خواستم ظرف شیر را كنارشان گذاشته و بروم ترسیدم جانورى در آن شیر بیفتد خواستم بیدارشان كنم ترسیدم ناراحت شوند بدین جهت بالاى سر آنها نشستم تا بیدار شدند بار خدایا! اگر من این كار را به خاطر جلب رضاى تو انجام داده ام این سنگ را از سر راه ما دور كن ناگهان سنگ حركت كرد و شكاف بزرگى به وجود آمد و توانستند از آن غار بیرون آمده و نجات پیدا كنند. [1]

پی نوشت :
1.بحارالانوار ج 14 ص 425 و 421

 





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، داستان های زیبا، داستان های عبرت آمیر، داستان های واقعی، داستان گذشتگان،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 9 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : سید داود ساجد

حضرت عیسى (علیه السلام) به یارانش فرمود:من بیماران را معالجه كردم و آنان را شفا دادم كور مادرزاد و مرض پیسى را به اذن خدا مداوا نموده و مردگان را زنده كردم ولى آدم احمق را نتوانستم اصلاح و معالجه كنم.
پرسیدند: یا روح الله! احمق كیست؟
فرمود: شخصى خودپسند و خودخواه است كه هر فضیلت و امتیازى را از آن خود مى داند و هر گونه حق را در همه جا به خود نسبت مى دهد و براى دیگران هیچ گونه احترامى قائل نمى شود و این گونه آدم احمق هرگز قابل مداوا و اصلاح نیست.[1]

پی نوشت :
1. بحارالانوار، ج 72، ص 320





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 9 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : سید داود ساجد



زراره مى گوید: حضرت امام محمد باقر براى تشییع جنازه رفته بود. زنى با صداى بلند گریست. عطا (قاضى القضات وقت) ، خطاب به زن كرد و گفت :ساكت باش وگرنه برمى گردیم .
آن زن ساكت نشد و عطا برگشت، رفت و جنازه را تشییع نكرد.
من عرض كردم :یابن رسول الله ! عطا برگشت .
حضرت فرمود:ما به دنبال جنازه مى رویم و با دیگران كارى نداریم . هرگاه ببینیم كار باطلى با حق آمیخته است ، حق را به خاطر باطل ترك كنیم ، حق مسلمان را ادا نكرده ایم . سپس ‍ امام بر جنازه نماز خواند، صاحب عزا پیش آمد تشكر كرد و گفت : خداوند شما را رحمت كند شما نمى توانید پیاده راه بروید برگردید!
عرض كردم :آقا! صاحب عزا به شما اجازه برگشتن داد.
فرمود: ما با اجازه او نیامده بودیم و با اجازه او برگردیم .
این ثوابى است كه در جستجوى آن بودیم انسان هر اندازه از پى جنازه برود پاداش بیشتر مى گیرد
.





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، داستان های مذهبی، داستان مذهبی،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 27 فروردین 1393 :: نویسنده : سید داود ساجد
بسم الله الرحمن الرحیم

در بین بنى اسرائیل قاضى اى بود كه میان مردم عادلانه قضاوت مى كرد. وقتى كه در بستر مرگ افتاد، به همسرش گفت :
- هنگامى كه مُردم ، مرا غسل بده و كفن كن و چهره ام را بپوشان و مرا بر روى تخت (تابوت ) بگذار، كه به خواست خدا، چیز بد و ناگوار نخواهى دید.
وقتى كه مُرد، همسرش طبق وصیت او رفتار كرد. پس از چند دقیقه كه روپوش را از روى صورتش كنار زد، ناگهان ! كرمى را دید كه بینى او را قطعه قطعه مى كند. از این منظره وحشت زده شد! روپوش را به صورتش ‍ افكند، و مردم آمدند و جنازه او را بردند و دفن كردند.
همان شب در عالم خواب ، شوهرش را دید. شوهرش به او گفت :
- آیا از دیدن كرم وحشت كردى ؟
زن گفت :
- آرى !
قاضى گفت :
- سوگند به خدا! آن منظره وحشتناك به خاطر جانب دارى من در قضاوت راجع به برادرت بود!
روزى برادرت با كسى نزاع داشت و نزد من آمد. وقتى براى قضاوت نزد من نشستند، من پیش خود گفتم : خدایا حق را با برادر زنم قرار بده !
وقتى كه به نزاع آنان رسیدگى نمودم ، اتفاقا حق با برادر تو بود، و من خوشحال شدم . آنچه از كرم دیدى ، مكافات اندیشه من بود كه چرا مایل بودم حق با برادر زنم باشد و بى طرفى را حتى در خواهش ‍ قلبى ام به خاطر هواى نفس - حفظ نكردم


بحار، ج 14، ص 



نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، داستان واقعی، قضاوت،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 20 فروردین 1393 :: نویسنده : سید داود ساجد
بسم الله الرحمن الرحیم
حضرت داود علیه السلام عرض كرد:
پروردگارا! همنشینم را در بهشت به من معرفى كن و نشان بده كسى را كه مانند من از زندگى بهشتى بهره مند خواهد شد؟
خداوند فرمود:
همنشین تو در بهشت متّى پدر حضرت یونس است . داود اجازه خواست به دیدار متى برود خداوند هم اجازه داد. داود با فرزندش سلیمان به محل زندگى او آمدند. خانه اى را دیدند كه از برگ خرما ساخته شده .
پرسیدند: متى كجاست ؟
در پاسخ گفتند: در بازار است .
هر دو به بازار آمدند و از محل متى پرسیدند.
در جواب گفتند:
او در بازار هیزم فروشان است . در بازار هیزم فروشان نیز سراغ او را گرفتند.
عده اى گفتند.
ما هم در انتظار او هستیم .
داود و سلیمان به انتظار دیدار او نشستند. ناگاه متى ، در حالى كه پشته اى از هیزم بر سر گذاشته بود آمد.
مردم به احترام او برخواستند و پشته را از سر او گرفته ، بر زمین نهادند. متى پس از حمد خدا هیزم را در معرض فروش گذاشت و گفت :
چه كسى جنس حلالى را با پول حلال مى خرد؟
یكى از حاضران هیزم را خرید. در این وقت داود و سلیمان به او سلام دادند. متى آنها را به منزل خود دعوت نمود و با پول هیزم مقدارى گندم خرید و به منزل آورد و آن را با آسیاب آرد كرد و خمیر نمود و آتش ‍ افروخت ، مشغول پختن نان شد.
در آن حال با داود و سلیمان به گفتگو پرداخت تا نان پخته شد. مقدارى نان در ظرف چوبى گذاشت و بر آن كمى نمك پاشید و ظرفى پر از آب هم در كنارش نهاد، آورد و به دو زانو نشست و مشغول خوردن شدند.
متى لقمه اى برداشت ، خواست در دهان بگذارد، گفت : بسم الله و خواست ببلعد گفت : الحمدالله و این عمل را در لقمه دوم و سوم و... نیز انجام داد. آنگاه كمى از آب با نام خدا میل كرد. هنگامى كه خواست آب را بر زمین بگذارد خدا را ستود، سپس چنین گفت :
الهى ! چه كسى را مانند من نعمت بخشیدى و درباره اش احسان نمودى ؟ چشم بینا و گوش شنوا و تن سالم به من عنایت كردى و نیرو دادى تا توانستم به نزد درختى كه آن را نه ، كاشته ام و نه ، در حفظ آن كوشش ‍ نموده ام ، بروم و آن را وسیله روزى من قرار دادى و كسى را فرستادى كه آن را از من خرید و با پول آن گندمى خریدم كه آن نان پخته و با میل و رغبت آن را خوردم تا در عبادت و اطاعت تو نیرومند باشم ، خدایا تو را سپاسگزارم .
پس از آن متى گریست . در این موقع داود به فرزندش سلیمان فرمود:
فرزندم ! بلند شو برویم ، من هرگز بنده اى را مانند این شخص ندیده بودم كه
به پروردگار سپاسگزارتر و حق شناس تر باشد

 بحار: ج 14، ص 402





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، حضرت داود، داود نبی،
لینک های مرتبط :


فروردین سال 72 بود و بچه‌ها هم گرفته و پکر، چند روزى بود که هیچ شهیدى خودش را نشان نداده بود، هر روز صبح «بسم الله الرحمن الرحیم» گویا مى‌رفتیم کار را شروع مى‌کردیم و تا غروب زمین را مى‌کندیم، ولى دریغ از یک بند استخوان.

آن روز مهمانى از تهران برایمان آمد، کاروانى که در آن چند جانباز بزرگوار و مداح اهل بیت(ع) «حاج محمود ژولیده» نیز حضور داشتند. حاج محمود اولین صبحى که در فکه بودند، زیارت عاشوراى با صفایى خواند، خیلى با سوز و آتشین، آه از نهاد همه برخاست، اشک‌ها جارى شد و دل‌ها خون شد به یاد کربلاى حسینى، به یاد اباعبدالله(ع) در صحراى برهوت و پر از موانع و سیم خاردار فکه، فکه والفجر یک.

به یاد چند شب و چند روز عملیات در 112 ، 143 و 146، به یاد شهدایى که اکنون زیر خاک پنهان بودند، زیارت عاشورا که به پایان رسید، شهید «على محمودوند» دو رکعت نماز زیارت خواند و قبراق و شاد، وسایل را گذاشت عقب وانت تویوتا.

تعجب کردم، پرسیدم: «با این عجله کجا؟» با خوشحالی گفت: «استارت کار خورد، دیگه تمام شد، رفتم که شهید پیدا کنم». 

علی رفت و دم ظهر بود که با صداى بوق وانتى که از دور مى‌آمد، برگشت؛ متعجب از سوله‌ها بیرون آمدیم. على محمودوند بود که شهیدى پیدا کرده بود، آورد تا به ما نشان دهد که زیارت عاشورا چه کارها مى‌کند.

راوی: سید احمد میرطاهری





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان جنگ، داستان قشنگ، داستان زیبا، داستان، قصه،
لینک های مرتبط :




 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب