درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : سید داود ساجد
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
نگاهی به ژرفای نگاه
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM


در زمان خلافت عمر، جوانى به نزد او آمد و از مادرش شکایت کرد و ناله سر مى داد که : خدایا! بین من و مادرم حکم کن.

عمر از او پرسید: مگر مادرت چه کرده است؟ چرا درباره او شکایت مى کنى؟

جوان پاسخ داد: مادرم نه ماه مرا در شکم خود پرورده و دو سال تمام نیز شیر داده. اکنون که بزرگ شده ام و خوب و بد را تشخیص مى دهم ، مرا طرد کرده و مى گوید: تو فرزند من نیستى! حال آنکه او مادر من و من فرزند او هستم. عمر دستور داد زن را بیاورند. زن که فهمید علت اظهارش چیست، به همراه چهار برادرش و نیز چهل شاهد در محکمه حاضر شد.

عمر از جوان خواست تا ادعایش را مطرح نماید.جوان گفته هاى خود را تکرار کرد و قسم یاد کرد که این زن مادر من است.

عمر به زن گفت: شما در جواب چه مى گویید؟

زن پاسخ داد: خدا را شاهد مى گیرم و به پیغمبر سوگند یاد مى کنم که این پسر را نمى شناسم. او با چنین ادعایی مى خواهد مرا در بین قبیله و خویشاوندانم بى آبرو سازد. من زنى از خاندان قریشم و تا به حال شوهر نکرده ام و هنوز باکره ام. در چنین حالتى چگونه ممکن است او فرزند من باشد؟




ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : حضرت علی، جناب عمر، ازدواج با پسر،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 9 اردیبهشت 1395 :: نویسنده : سید داود ساجد

بسم الله الرحمن الرحیم


راوی می گوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم: دو آیه در کتاب خدا وجود دارد که آن دو را می جویم ولی نمی یابم.
امام علیه السلام فرمود: آن دو آیه کدام است؟
عرض کردم: سخن خداوند عز و جل که می فرماید:
ادعونی استجب لکم
بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را و ما او را می خوانیم و اجابتی نمی بینیم.
امام علیه السلام فرمود: گمان کرده ای خداوند خلاف وعده کرده است؟
عرض کردم: نه
فرمود: پس چرا اجابت نمی شود؟
عرض کردم: نمی دانم.
فرمود: ولی من تو را آگاه می کنم.
هر کس دستوراتی را که خداوند به او داده است اطاعت کند آنگاه او را از دعا بخواند او را اجابت می کند.
عرص کردم: راه دعا کردن چیست؟
امام علیه السلام فرمود: باحمد خداوند شروع می کنی و نعمتهای را هم که به تو داده است به زبان می آوری سپس او را شکر می گویی و بعد از آن بر پیامبرصلی اللّه علیه و آله صلوات می فرستی و گناهان خود را یادآوری می شوی بو به آنها اعتراف می کنی و از آنها به خداوند پناه می بری. این است راه دعا کردن.
آنگاه فرمود: آیه دیگر کدام است؟
عرض کردم: سخن خداوند که می فرماید:
وماانفقتم من شی فهو یخلقه و هو خیرالرازقین.
و آنچه انفاق می کنید خداوند عوض آن را می دهد و او بهترین روزی دهندگان است. 
ومن انفاق می کنم اماعوض آن را نمی بینم.
امام علیه السلام فرمود: آیاگمان کرده ای خداوند خلاف وعده کرده است؟
عرض کردم: نه
فرمود پس چرا عوض آن را نداده است؟
گفتم: نمی دانم.
فرمود: اگر کسی مال حلال را بدست آورد و در راه حلال انفاق کند، درهمی را انفاق نمی کند مگر اینکه عوض آن را به او داده می شود. 

 اصول کافی، باب الثناء قبل الدعا





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، داستان های عبرت آمیز، داستان های مذهبی،
لینک های مرتبط :


در تذکرة الشهداء، تألیف ملاحبیب‌الله کاشانی ماجرای جالبی از دیدار امام حسین(علیه السلام) با سلطان هندوستان، آن هم فقط چند ساعت قبل از شهادت ایشان آمده که بی شک به معجزه‌ای می‌ماند.

در سرزمین هندوستان، سلطانی بود که «قیس» نام داشت و از محبان حضرت سیدالشهداء(علیه السلام) بود. وی در روز عاشورا به قصد شکار به صحرا رفت و آهوئی نظرش را جلب کرد و در پی آن از همراهانش جدا شد تا به دره‌ای رسید و آهو از نظرش ناپدید شد و ناگه شیر عظیمی در مقابلش حاضر شد و راه او را بست. قیس که حیران شده بود و از طرفی نیز خبر نداشت که امام حسین(علیه السلام) در کربلا است، روی به مدینه کرد و عرض نمود: یا اباعبدالله، مرا دریاب.

آن حضرت در همان حال که مشغول جنگ بود، به چشم برهم زدنی خود را به سلطان قیس رسانید و آن شیر را از او دفع نمود، سپس قیس نگاه کرد و بزرگواری را دید که چهره‌اش مانند خورشید می‌درخشید ولی بدنش از فراوانی جراحات جای سالمی نداشت، عرض کرد: جانم فدایت تو کیستی که مرا نجات دادی؟ حضرت فرمود: منم حسین بن علی بن ابیطالب که به او پناه بردی و استغاثه کردی.

سپس قیس عرض کرد: این زخم‌ها چیست بر بدنتان؟ حضرت بطور خلاصه ماجرای کربلا را برای وی نقل نمودند. قیس که بسیار متأثر شده بود عرض کرد: سرور من؛ مرا چندین هزار لشگر است، اجازه فرما تا به یاری شما بیاییم. حضرت فرمودند: ای قیس؛ به وعده  شهادت من بیش از چند ساعت نمانده... و سپس حضرت از مقابل سلطان قیس ناپدید گردیدند.





نوع مطلب : داستان، ندای حق، 
برچسب ها : سلطان قیس، شیر و سلطان قیس، شیر و امام حسین، سلطان قیس و امام حسین،
لینک های مرتبط :



روزى معاویه به امام حسن گفت :من از تو بهتر هستم !
امام در پاسخ گفت :چگونه از من بهترى ، اى پسر هند!؟
معاویه گفت :براى این كه مردم در اطراف من جمع شده اند ولى اطراف تو خالى است .
امام حسن (علیه السلام)فرمود: چقدر دور رفتى اى پسر هند جگرخوار! این ، بدترین مقامى است كه تو دارى زیرا آنان كه در اطراف تو گرد آمده اند دو گروهند: گروهى مطیع و گروهى مجبور.
آنان كه مطیع تو هستند، معصیت كارند و اما افرادى كه به طور اجبار از تو فرمانبردارند طبق بیان قرآن عذر موجه دارند.
ولى من هرگز نمى گویم از تو بهترم چون اصلا در وجود تو خیرى نیست تا خود را با فردى مثل تو مقایسه نمایم، بلكه مى گویم :
خداى مهربان مرا از صفات پست پاك نموده، همان طور كه تو را از صفات نیكو و پسندیده محروم ساخته است .


داستانهاى بحارالانوار جلد 4 ترجمه و تنظیم : محمود ناصرى





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 21 تیر 1393 :: نویسنده : سید داود ساجد


امام حسن (علیه السلام) در کودکی در مجلس رسول خدا صلی الله و علیه و آله شركت مى كرد، سخنان حضرت را مى شنید و حفظ مى كرد. وقتى محضر مادرش مى آمد آنچه را كه حفظ كرده بود بیان مى نمود.
امیرالمؤمنین
(علیه السلام) به منزل كه مى آمد، فاطمه (علیه السلام) آیه تازه اى از قرآن را براى آنحضرت مى خواند، امیرالمؤمنین مى فرمود: فاطمه جان! این آیه را از كجا یاد گرفته اى تو كه در مجلس پیامبر (صلی الله علیه و آله) نبودى؟
مى فرمود: پسرت حسن در مجلس بابایش یاد مى گیرد و برایم مى گوید: روزى على
(علیه السلام) در گوشه منزل پنهان شد امام حسن (علیه السلام) مانند روزهاى گذشته محضر مادرش فاطمه آمد، تا آنچه را كه از آیات قرآنى شنیده بیان كند. زبانش به لكنت افتاد، نتوانست سخن بگوید، فاطمه (علیه السلام) از این پیشامد تعجب كرد!
امام حسن عرض كرد:مادر جان ! تعجب نكن ! حتما شخص بزرگوارى سخنانم را مى شنود، گوش دادن او مرا از سخن گفتن بازداشته است .
ناگاه على
(علیه السلام) بیرون آمد و فرزند عزیزش حسن را بغل گرفت و بوسید.

بحار: ج 43، ص 338.





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 21 تیر 1393 :: نویسنده : سید داود ساجد



در جنگ جمل ، حضرت على (علیه السلام) فرزندش محمد حنفیه را طلبید و نیزه خود را به او داد و فرمود: با این نیزه به سپاه دشمن حمله كن !
محمد حنیفه نیزه را گرفت و به دشمن حمله كرد، گروهى از سپاه دشمن جلوى او را گرفتند، او نتوانست پیش روى كند، به عقب برگشت و به خدمت پدر رسید. در این هنگام ، امام حسن (علیه السلام) نیزه را گرفت و به سوى دشمن شتافت. پس از مدتى، با نیزه اى خون آلود نزد پدر آمد. هنگامى كه محمد حنفیه آن شجاعت را از امام (علیه السلام) مشاهده كرد، بر اثر احساس شكست، سرافكنده شد. حضرت على (علیه السلام) به او فرمود: ناراحت نباش! او پسر پیامبر و تو پسر على هستى !


بحارالانوار، ج 43، ص 345





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 11 خرداد 1393 :: نویسنده : سید داود ساجد

از امام سجاد(علیه السلام)  نقل شده كه فرمود: كوفیان نزد امام على(علیه السلام)  آمده از نیامدن باران شكایت كردند و گفتند: (از خدا) براى ما باران بخواه ، امیر مومنان(علیه السلام)  به حسین(علیه السلام)  فرمود: برخیز و از خداوند طلب باران كن !
او برخاسته حمد و ثناى الهى به جاى آورده و بر پیامبر(صلی  الله علیه وآله)  درود فرستاد و عرض كرد: بارالها! بخشنده خیرات و نازل كننده بركات ! آسمان را بر ما سرشار ببار، و ما را از بارانى بسیار فراگیر، انبوه ، پر دامنه ، پیوسته ریزان ، روان و شكافنده (زمین هاى خشك و تشنه ) - كه با آن از بندگانت ناتوانى را بردارى و زمین هاى مرده را زنده سازى - سیراب فرما. آمین اى پروردگار جهانیان.
او دعاى خود را به پایان نبرده بود كه ناگهان خداوند باران (سیل آسا) فرستاد. عربى بادیه نشین از برخى نواحى كوفه آمد و گفت : دره ها و تپه ها را پشت سر گذاشتم ، در حالى كه آب یكى در دیگرى (از فراوانى ) پیچ و تاب مى خورد.

موسوعه كلمات الامام الحسین ، ص 133





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، داستان أئمه، داستان امامان، داستان واقعی، داستان جذاب،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 9 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : سید داود ساجد

در بنى اسرائیل مرد نیكوكارى بود كه مانند خود همسر نیكوكار داشت مرد نیكوكار شبى در خواب دید كسى به او گفت: خداى متعال عمر تو را فلان مقدار كرده كه نیمى از آن در ناز و نعمت و نیم دیگر آن در سختى و فشار خواهد گذشت اكنون بسته به میل توست كه كدام را اول و كدام را آخر قرار دهى.
مرد نیكوكار گفت: من شریك زندگى دارم كه باید با وى مشورت كنم. چون صبح شد به همسرش گفت: شب گذشته در خواب به من گفتند نیمى از عمر تو در وسعت و نعمت و نیم دیگر آن در سختى و تنگدستى خواهد گذشت اكنون بگو من كدام را مقدم بدارم؟
زن گفت: همان ناز و نعمت را در نیمه اول عمرت انتخاب كن.
مرد گفت: پذیرفتم
بدین ترتیب مرد نصف اول عمرش را براى وسعت روزى انتخاب كرد. به دنبال آن دنیا از هر طرف بر او روى آورد ولى هر گاه نعمتى بر او مى رسید همسرش مى گفت از این اموال به خویشان خود و نیازمندان كمك كن و به همسایگان و برادرانت بده و بدین گونه هر گاه نعمتى به او مى رسید از نیازمندان دستگیرى نموده و به آنان یارى مى رساند و شكر نعمت را بجاى مى آورد تا اینكه نصف اول عمر ایشان در وسعت و نعمت گذشت و چون نصف دوم فرا رسید بار دیگر در خواب به او گفتند:
خداوند متعال به خاطر قدردانى از اعمال و رفتار تو كه در این مدت انجام دادى همه عمر تو را در ناز و نعمت قرار داد و فرمود:
- تا پایان عمرت در آسایش و نعمت زندگى كن.[1]

پی نوشت :
1.نرم افزار نیش ها و نوش ها، موجود در سایت گفتگوی دینی





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، داستان های واقعی، داستان های عبرت آمیز، داستان های جذاب،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 9 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : سید داود ساجد

به رسول خدا (صلى الله علیه و آله )خبر دادند كه سعد بن معاذ فوت كرده. پیغمبر (ص) با اصحابشان از جاى برخاسته، حركت كردند. با دستور حضرت - در حالى كه خود نظارت مى فرمودند - سعد را غسل دادند.
پس از انجام مراسم غسل و كفن، او را در تابوت گذاشته و براى دفن حركت دادند.
در تشییع جنازه او، پیغمبر پابرهنه و بدون عبا حركت مى كرد. گاهى طرف چپ و گاهى طرف راست تابوت را مى گرفت، تا نزدیكى قبر سعد رسیدند. حضرت خود داخل قبر شدند و او را در لحد گذاشتند و دستور دادند سنگ و آجر و وسایل دیگر را بیاورند! سپس با دست مبارك خود، لحد را ساختند و خاك بر او ریختند و در آن خللى دیدند آنرا بر طرف كردند و پس از آن فرمودند:
- من مى دانم این قبر به زودى كهنه و فرسوده خواهد شد، لكن خداوند دوست دارد هر كارى كه بنده اش انجام مى دهد محكم باشد.
در این هنگام، مادر سعد كنار قبر آمد و گفت:
- سعد! بهشت بر تو گوارا باد
رسول خدا فرمود:
- مادر سعد! ساكت باش! با این جزم و یقین از جانب خداوند حرف نزن! اكنون سعد گرفتار فشار قبر است و از این امر آزرده مى باشد.
آن گاه از قبرستان برگشتند.
مردم كه همراه پیغمبر بودند، عرض كردند:
یا رسول الله! كارهایى كه براى سعد انجام دادید نسبت به هیچ كس دیگرى تاكنون انجام نداده بودید: شما با پاى برهنه و بدون عبا جنازه او را تشییع فرمودید.
رسول خدا فرمود:
ملائكه نیز بدون عبا و كفش بودند. از آنان پیروى كردم.
عرض كردند:
گاهى طرف راست و گاهى طرف چپ تابوت را مى گرفتید.
حضرت فرمود:
چون دستم در دست جبرئیل بود، هر طرف را او مى گرفت من هم مى گرفتم.
عرض كردند:
- یا رسول الله بر جنازه سعد نماز خواندید و با دست مباركتان او را در قبر گذاشتید و قبرش را با دست خود درست كردید، باز مى فرمایید سعد را فشار قبر گرفت؟
حضرت فرمود:
- آرى، سعد در خانه بداخلاق بود، فشار قبر به خاطر همین است. [1]

پی نوشت :
1.بحار الانوار ، ج 6، ص 220 و ج 22،

 





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، داستان های قشنگ، داستان عبرت انگیر، داستان واقعی، داستان های اخلاقی،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 9 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : سید داود ساجد

سه نفر از بنى‌اسرائیل با هم به مسافرت رفتند. در ضمن سیر و سفر در غارى به عبادت خدا پرداختند. ناگهان سنگ بزرگى از قله كوه فرود آمد و بر در غار افتاد و دهانه غار گرفته شد. بیرون آمدن‌شان دیگر ممكن نبود. طورى كه مرگ خود را حتمى مى‌دانستند پس از گفتگو و چاره اندیشى زیاد به یكدیگر گفتند: به خدا قسم! از این مرحله خطر نجات پیدا نمى كنیم، مگر اینكه از روى راستى و درستى با خدا سخن بگوییم بیایید هر كدام از ما عملى را كه فقط براى رضاى خدا انجام داده ایم به خدا عرضه كنیم تا خداوند ما را از گرفتارى نجات بدهد.
یكى از آنان گفت: خدایا! تو خود مى دانى كه من عاشق زنى شدم كه داراى جمال و زیبایى بود و در راه جلب رضاى او مال زیادى خرج كردم. تا اینكه به او دست یافتم و چون با او خلوت كردم و خود را براى آمیزش آماده نمودم ناگاه در آن حال به یاد آتش جهنم افتادم از برابر آن زن برخاسته بیرون رفتم خدایا! اگر این كار من به خاطر ترس از تو بوده و مورد رضایت تو واقع شده این سنگ را از جلوى در غار بردار در این وقت سنگ كمى كنار رفت به طورى كه روشنایى را دیدند.
دومى گفت: خدایا! تو خود آگاهى كه من عده اى را اجیر كردم كه برایم كار كنند و قرار بود هنگامى كه كار تمام شد به هر یك از آنان مبلغ نیم درهم بدهم چون كار خود را انجام دادند من مزد هر یك از آنها را دادم ولى یكى از ایشان از گرفتن نیم درهم خوددارى كرده و اظهار داشت: اجرت من بیشتر از این مقدار است؛ زیرا من به اندازه دو نفر كار كرده ام به خدا قسم! این پول را قبول نمى كنم و در نتیجه مزدش را نگرفته رفت و من با آن نیم درهم بذر خریده در زمینى كاشتم خداوند هم بركت داد و حاصل زیاد برداشتم پس از مدتى همان اجیر پیش من آمده و مزد خود را مطالبه نمود من به جاى نیم درهم هیجده هزار درهم (اصل سرمایه و سود آن) به او دادم خداوندا! اگر این كار را من تنها به خاطر ترس از تو انجام داده ام این سنگ را از سر راه ما دور كن در این هنگام سنگ تكان خورد كمى كنار رفت به طورى كه در اثر روشنایى همدیگر را مى دیدند ولى نمى توانستند بیرون بیایند.
سومى گفت: خدایا! تو خود مى‌دانى كه من پدر و مادرى داشتم كه هر شب شیر برایشان مى‌آوردم تا بنوشند یك شب دیر به خانه آمدم و دیدم به خواب رفته اند خواستم ظرف شیر را كنارشان گذاشته و بروم ترسیدم جانورى در آن شیر بیفتد خواستم بیدارشان كنم ترسیدم ناراحت شوند بدین جهت بالاى سر آنها نشستم تا بیدار شدند بار خدایا! اگر من این كار را به خاطر جلب رضاى تو انجام داده ام این سنگ را از سر راه ما دور كن ناگهان سنگ حركت كرد و شكاف بزرگى به وجود آمد و توانستند از آن غار بیرون آمده و نجات پیدا كنند. [1]

پی نوشت :
1.بحارالانوار ج 14 ص 425 و 421

 





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، داستان های زیبا، داستان های عبرت آمیر، داستان های واقعی، داستان گذشتگان،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 3 )    1   2   3   
 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب