درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : سید داود ساجد
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
نگاهی به ژرفای نگاه
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM


روزى معاویه به امام حسن گفت :من از تو بهتر هستم !
امام در پاسخ گفت :چگونه از من بهترى ، اى پسر هند!؟
معاویه گفت :براى این كه مردم در اطراف من جمع شده اند ولى اطراف تو خالى است .
امام حسن (علیه السلام)فرمود: چقدر دور رفتى اى پسر هند جگرخوار! این ، بدترین مقامى است كه تو دارى زیرا آنان كه در اطراف تو گرد آمده اند دو گروهند: گروهى مطیع و گروهى مجبور.
آنان كه مطیع تو هستند، معصیت كارند و اما افرادى كه به طور اجبار از تو فرمانبردارند طبق بیان قرآن عذر موجه دارند.
ولى من هرگز نمى گویم از تو بهترم چون اصلا در وجود تو خیرى نیست تا خود را با فردى مثل تو مقایسه نمایم، بلكه مى گویم :
خداى مهربان مرا از صفات پست پاك نموده، همان طور كه تو را از صفات نیكو و پسندیده محروم ساخته است .


داستانهاى بحارالانوار جلد 4 ترجمه و تنظیم : محمود ناصرى





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 21 تیر 1393 :: نویسنده : سید داود ساجد


امام حسن (علیه السلام) در کودکی در مجلس رسول خدا صلی الله و علیه و آله شركت مى كرد، سخنان حضرت را مى شنید و حفظ مى كرد. وقتى محضر مادرش مى آمد آنچه را كه حفظ كرده بود بیان مى نمود.
امیرالمؤمنین
(علیه السلام) به منزل كه مى آمد، فاطمه (علیه السلام) آیه تازه اى از قرآن را براى آنحضرت مى خواند، امیرالمؤمنین مى فرمود: فاطمه جان! این آیه را از كجا یاد گرفته اى تو كه در مجلس پیامبر (صلی الله علیه و آله) نبودى؟
مى فرمود: پسرت حسن در مجلس بابایش یاد مى گیرد و برایم مى گوید: روزى على
(علیه السلام) در گوشه منزل پنهان شد امام حسن (علیه السلام) مانند روزهاى گذشته محضر مادرش فاطمه آمد، تا آنچه را كه از آیات قرآنى شنیده بیان كند. زبانش به لكنت افتاد، نتوانست سخن بگوید، فاطمه (علیه السلام) از این پیشامد تعجب كرد!
امام حسن عرض كرد:مادر جان ! تعجب نكن ! حتما شخص بزرگوارى سخنانم را مى شنود، گوش دادن او مرا از سخن گفتن بازداشته است .
ناگاه على
(علیه السلام) بیرون آمد و فرزند عزیزش حسن را بغل گرفت و بوسید.

بحار: ج 43، ص 338.





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 21 تیر 1393 :: نویسنده : سید داود ساجد



در جنگ جمل ، حضرت على (علیه السلام) فرزندش محمد حنفیه را طلبید و نیزه خود را به او داد و فرمود: با این نیزه به سپاه دشمن حمله كن !
محمد حنیفه نیزه را گرفت و به دشمن حمله كرد، گروهى از سپاه دشمن جلوى او را گرفتند، او نتوانست پیش روى كند، به عقب برگشت و به خدمت پدر رسید. در این هنگام ، امام حسن (علیه السلام) نیزه را گرفت و به سوى دشمن شتافت. پس از مدتى، با نیزه اى خون آلود نزد پدر آمد. هنگامى كه محمد حنفیه آن شجاعت را از امام (علیه السلام) مشاهده كرد، بر اثر احساس شكست، سرافكنده شد. حضرت على (علیه السلام) به او فرمود: ناراحت نباش! او پسر پیامبر و تو پسر على هستى !


بحارالانوار، ج 43، ص 345





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 11 خرداد 1393 :: نویسنده : سید داود ساجد

از امام سجاد(علیه السلام)  نقل شده كه فرمود: كوفیان نزد امام على(علیه السلام)  آمده از نیامدن باران شكایت كردند و گفتند: (از خدا) براى ما باران بخواه ، امیر مومنان(علیه السلام)  به حسین(علیه السلام)  فرمود: برخیز و از خداوند طلب باران كن !
او برخاسته حمد و ثناى الهى به جاى آورده و بر پیامبر(صلی  الله علیه وآله)  درود فرستاد و عرض كرد: بارالها! بخشنده خیرات و نازل كننده بركات ! آسمان را بر ما سرشار ببار، و ما را از بارانى بسیار فراگیر، انبوه ، پر دامنه ، پیوسته ریزان ، روان و شكافنده (زمین هاى خشك و تشنه ) - كه با آن از بندگانت ناتوانى را بردارى و زمین هاى مرده را زنده سازى - سیراب فرما. آمین اى پروردگار جهانیان.
او دعاى خود را به پایان نبرده بود كه ناگهان خداوند باران (سیل آسا) فرستاد. عربى بادیه نشین از برخى نواحى كوفه آمد و گفت : دره ها و تپه ها را پشت سر گذاشتم ، در حالى كه آب یكى در دیگرى (از فراوانى ) پیچ و تاب مى خورد.

موسوعه كلمات الامام الحسین ، ص 133





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، داستان أئمه، داستان امامان، داستان واقعی، داستان جذاب،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 17 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : سید داود ساجد
نقشه  حرم امام رضا(علیه السلام)

برای دیدن نقشه در سایز اصلی روی آن کلیک کنید




نوع مطلب : دانشنامه، 
برچسب ها : نقشه حرم امام رضا(ع)، نقشه حرم امام رضا، نقشه حرم رضوی، نقشه حرم، حرم امام رضا(ع)، نقشه کامل حرم امام رضا(ع)،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 9 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : سید داود ساجد

در بنى اسرائیل مرد نیكوكارى بود كه مانند خود همسر نیكوكار داشت مرد نیكوكار شبى در خواب دید كسى به او گفت: خداى متعال عمر تو را فلان مقدار كرده كه نیمى از آن در ناز و نعمت و نیم دیگر آن در سختى و فشار خواهد گذشت اكنون بسته به میل توست كه كدام را اول و كدام را آخر قرار دهى.
مرد نیكوكار گفت: من شریك زندگى دارم كه باید با وى مشورت كنم. چون صبح شد به همسرش گفت: شب گذشته در خواب به من گفتند نیمى از عمر تو در وسعت و نعمت و نیم دیگر آن در سختى و تنگدستى خواهد گذشت اكنون بگو من كدام را مقدم بدارم؟
زن گفت: همان ناز و نعمت را در نیمه اول عمرت انتخاب كن.
مرد گفت: پذیرفتم
بدین ترتیب مرد نصف اول عمرش را براى وسعت روزى انتخاب كرد. به دنبال آن دنیا از هر طرف بر او روى آورد ولى هر گاه نعمتى بر او مى رسید همسرش مى گفت از این اموال به خویشان خود و نیازمندان كمك كن و به همسایگان و برادرانت بده و بدین گونه هر گاه نعمتى به او مى رسید از نیازمندان دستگیرى نموده و به آنان یارى مى رساند و شكر نعمت را بجاى مى آورد تا اینكه نصف اول عمر ایشان در وسعت و نعمت گذشت و چون نصف دوم فرا رسید بار دیگر در خواب به او گفتند:
خداوند متعال به خاطر قدردانى از اعمال و رفتار تو كه در این مدت انجام دادى همه عمر تو را در ناز و نعمت قرار داد و فرمود:
- تا پایان عمرت در آسایش و نعمت زندگى كن.[1]

پی نوشت :
1.نرم افزار نیش ها و نوش ها، موجود در سایت گفتگوی دینی





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، داستان های واقعی، داستان های عبرت آمیز، داستان های جذاب،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 9 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : سید داود ساجد

به رسول خدا (صلى الله علیه و آله )خبر دادند كه سعد بن معاذ فوت كرده. پیغمبر (ص) با اصحابشان از جاى برخاسته، حركت كردند. با دستور حضرت - در حالى كه خود نظارت مى فرمودند - سعد را غسل دادند.
پس از انجام مراسم غسل و كفن، او را در تابوت گذاشته و براى دفن حركت دادند.
در تشییع جنازه او، پیغمبر پابرهنه و بدون عبا حركت مى كرد. گاهى طرف چپ و گاهى طرف راست تابوت را مى گرفت، تا نزدیكى قبر سعد رسیدند. حضرت خود داخل قبر شدند و او را در لحد گذاشتند و دستور دادند سنگ و آجر و وسایل دیگر را بیاورند! سپس با دست مبارك خود، لحد را ساختند و خاك بر او ریختند و در آن خللى دیدند آنرا بر طرف كردند و پس از آن فرمودند:
- من مى دانم این قبر به زودى كهنه و فرسوده خواهد شد، لكن خداوند دوست دارد هر كارى كه بنده اش انجام مى دهد محكم باشد.
در این هنگام، مادر سعد كنار قبر آمد و گفت:
- سعد! بهشت بر تو گوارا باد
رسول خدا فرمود:
- مادر سعد! ساكت باش! با این جزم و یقین از جانب خداوند حرف نزن! اكنون سعد گرفتار فشار قبر است و از این امر آزرده مى باشد.
آن گاه از قبرستان برگشتند.
مردم كه همراه پیغمبر بودند، عرض كردند:
یا رسول الله! كارهایى كه براى سعد انجام دادید نسبت به هیچ كس دیگرى تاكنون انجام نداده بودید: شما با پاى برهنه و بدون عبا جنازه او را تشییع فرمودید.
رسول خدا فرمود:
ملائكه نیز بدون عبا و كفش بودند. از آنان پیروى كردم.
عرض كردند:
گاهى طرف راست و گاهى طرف چپ تابوت را مى گرفتید.
حضرت فرمود:
چون دستم در دست جبرئیل بود، هر طرف را او مى گرفت من هم مى گرفتم.
عرض كردند:
- یا رسول الله بر جنازه سعد نماز خواندید و با دست مباركتان او را در قبر گذاشتید و قبرش را با دست خود درست كردید، باز مى فرمایید سعد را فشار قبر گرفت؟
حضرت فرمود:
- آرى، سعد در خانه بداخلاق بود، فشار قبر به خاطر همین است. [1]

پی نوشت :
1.بحار الانوار ، ج 6، ص 220 و ج 22،

 





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، داستان های قشنگ، داستان عبرت انگیر، داستان واقعی، داستان های اخلاقی،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 9 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : سید داود ساجد

سه نفر از بنى‌اسرائیل با هم به مسافرت رفتند. در ضمن سیر و سفر در غارى به عبادت خدا پرداختند. ناگهان سنگ بزرگى از قله كوه فرود آمد و بر در غار افتاد و دهانه غار گرفته شد. بیرون آمدن‌شان دیگر ممكن نبود. طورى كه مرگ خود را حتمى مى‌دانستند پس از گفتگو و چاره اندیشى زیاد به یكدیگر گفتند: به خدا قسم! از این مرحله خطر نجات پیدا نمى كنیم، مگر اینكه از روى راستى و درستى با خدا سخن بگوییم بیایید هر كدام از ما عملى را كه فقط براى رضاى خدا انجام داده ایم به خدا عرضه كنیم تا خداوند ما را از گرفتارى نجات بدهد.
یكى از آنان گفت: خدایا! تو خود مى دانى كه من عاشق زنى شدم كه داراى جمال و زیبایى بود و در راه جلب رضاى او مال زیادى خرج كردم. تا اینكه به او دست یافتم و چون با او خلوت كردم و خود را براى آمیزش آماده نمودم ناگاه در آن حال به یاد آتش جهنم افتادم از برابر آن زن برخاسته بیرون رفتم خدایا! اگر این كار من به خاطر ترس از تو بوده و مورد رضایت تو واقع شده این سنگ را از جلوى در غار بردار در این وقت سنگ كمى كنار رفت به طورى كه روشنایى را دیدند.
دومى گفت: خدایا! تو خود آگاهى كه من عده اى را اجیر كردم كه برایم كار كنند و قرار بود هنگامى كه كار تمام شد به هر یك از آنان مبلغ نیم درهم بدهم چون كار خود را انجام دادند من مزد هر یك از آنها را دادم ولى یكى از ایشان از گرفتن نیم درهم خوددارى كرده و اظهار داشت: اجرت من بیشتر از این مقدار است؛ زیرا من به اندازه دو نفر كار كرده ام به خدا قسم! این پول را قبول نمى كنم و در نتیجه مزدش را نگرفته رفت و من با آن نیم درهم بذر خریده در زمینى كاشتم خداوند هم بركت داد و حاصل زیاد برداشتم پس از مدتى همان اجیر پیش من آمده و مزد خود را مطالبه نمود من به جاى نیم درهم هیجده هزار درهم (اصل سرمایه و سود آن) به او دادم خداوندا! اگر این كار را من تنها به خاطر ترس از تو انجام داده ام این سنگ را از سر راه ما دور كن در این هنگام سنگ تكان خورد كمى كنار رفت به طورى كه در اثر روشنایى همدیگر را مى دیدند ولى نمى توانستند بیرون بیایند.
سومى گفت: خدایا! تو خود مى‌دانى كه من پدر و مادرى داشتم كه هر شب شیر برایشان مى‌آوردم تا بنوشند یك شب دیر به خانه آمدم و دیدم به خواب رفته اند خواستم ظرف شیر را كنارشان گذاشته و بروم ترسیدم جانورى در آن شیر بیفتد خواستم بیدارشان كنم ترسیدم ناراحت شوند بدین جهت بالاى سر آنها نشستم تا بیدار شدند بار خدایا! اگر من این كار را به خاطر جلب رضاى تو انجام داده ام این سنگ را از سر راه ما دور كن ناگهان سنگ حركت كرد و شكاف بزرگى به وجود آمد و توانستند از آن غار بیرون آمده و نجات پیدا كنند. [1]

پی نوشت :
1.بحارالانوار ج 14 ص 425 و 421

 





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، داستان های زیبا، داستان های عبرت آمیر، داستان های واقعی، داستان گذشتگان،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 9 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : سید داود ساجد

حضرت عیسى (علیه السلام) به یارانش فرمود:من بیماران را معالجه كردم و آنان را شفا دادم كور مادرزاد و مرض پیسى را به اذن خدا مداوا نموده و مردگان را زنده كردم ولى آدم احمق را نتوانستم اصلاح و معالجه كنم.
پرسیدند: یا روح الله! احمق كیست؟
فرمود: شخصى خودپسند و خودخواه است كه هر فضیلت و امتیازى را از آن خود مى داند و هر گونه حق را در همه جا به خود نسبت مى دهد و براى دیگران هیچ گونه احترامى قائل نمى شود و این گونه آدم احمق هرگز قابل مداوا و اصلاح نیست.[1]

پی نوشت :
1. بحارالانوار، ج 72، ص 320





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 9 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : سید داود ساجد

حضرت سلیمان (علیه السلام) گنجشكى را دید كه به ماده خود مى گوید:
- چرا از من اطاعت نمى كنى و خواسته هایم را به جا نمى آورى؟ اگر بخواهى تمام قبه و بارگاه سلیمان را با منقارم به دریا بیندازم توان آن را دارم!
سلیمان از گفتار گنجشك خندید و آنها را به نزد خود خواست و پرسید:
چگونه مى توانى چنین كارى بزرگى را انجام دهى؟
گنجشك پاسخ داد:
- نمى توانم اى رسول خدا! ولى مرد گاهى مى خواهد در مقابل همسرش به خود ببالد و خویشتن را بزرگ و قدرتمند نشان بدهد از این گونه حرفها مى زند. گذشته از اینها عاشق را در گفتار و رفتارش نباید ملامت كرد.
سلیمان از گنجشك ماده پرسید:
- چرا از همسرت اطاعت نمى كنى در صورتى كه او تو را دوست مى دارد؟
گنجشك ماده پاسخ داد:
- یا رسول الله! او در محبت من راستگو نیست زیرا كه غیر از من به دیگرى نیز مهر و محبت مى ورزد.
سخن گنجشك چنان در سلیمان اثر بخشید كه به گریه افتاد و سخت گریست. آن گاه چهل روز از مردم كناره گیرى نمود و پیوسته از خداوند مى خواست علاقه دیگران را از قلب او خارج نموده و محبتش را در دل او خالص گرداند.[1]

پی نوشت :
1.بحارالانوار، علامه مجلسی، ج 14، ص95.





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 32 )    ...   5   6   7   8   9   10   11   ...   
 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب