تبلیغات
نگاهی به ژرفای نگاه - مطالب سید داود ساجد
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : سید داود ساجد
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
نگاهی به ژرفای نگاه
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
در زمان خلافت امام على (علیه السلام) در کوفه، زره آن حضرت گم شد. پس از چندى در نزد یک مرد مسیحى پیدا شد. على (علیه‌السلام) او را به محضر قاضى برد و اقامه دعوى کرد که این زره از آن من است، نه آن را فروخته‏‌ام و نه به کسى بخشیده‏‌ام و اکنون آن را در نزد این مرد یافته‏‌ام. قاضى به مسیحى گفت: خلیفه ادعاى خود را اظهار کرد، تو چه مى‏‌گویى؟ او گفت: این زره مال خود من است و درعین‌حال گفته مقام خلافت را تکذیب نمى‏‌کنم (ممکن است خلیفه اشتباه کرده باشد).

 قاضى رو کرد به على (علیه‌السلام) و گفت: تو مدعى هستى و این شخص منکر است، علی‌هذا بر تو است که شاهد بر مدعاى خود بیاورى. على (علیه‌السلام) خندید و فرمود: قاضى راست مى‌‏گوید، اکنون مى‌‏بایست که من شاهد بیاورم، ولى من شاهد ندارم. قاضى روى این اصل که مدعى شاهد ندارد، به نفع مسیحى حکم کرد و او هم زره را برداشت و روان شد.

مرد مسیحى که خود بهتر مى‏‌دانست که زره مال کیست، پس‌ازآنکه چند گامى پیمود وجدانش مرتعش شد و برگشت، گفت: این طرز حکومت و رفتار از نوع رفتارهاى بشر عادى نیست، از نوع حکومت انبیاست و اقرار کرد که زره از على (علیه‌السلام) است. طولى نکشید او را دیدند مسلمان شده و با شوق و ایمان در زیر پرچم على (علیه‌السلام) در جنگ نهروان مى‏‌جنگد.

-------------------------------------------------------------
منبع: الامام على، صوت العداله الانسانیه، صفحه ۶۳




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان قدیمی، داستان اهل بیت، داستان حضرت علی، داستان دینی، داستان های واقعی، داستان و قصه، داستان امامان،
لینک های مرتبط :


جابر جعفی میگوید: با امام باقر علیه السلام به حج رفتیم و من همراه او در محمل بودم. یک کبوتر صحرایی آمد و اطراف محمل آن حضرت نشست و شروع به سروصدا کرد.
من رفتم تا آن را بگیرم که ناگهان حضرت صدا زد: «ای جابر! این کار را انجام نده، او به ما اهلبیت پناه آورده است
پرسیدم: «از چه چیزی به شما شکایت میکند؟»
حضرت فرمود: «میگوید سه سال است در این کوه تخم میگذارد ولی ماری میآید و تخمهایش را میخورد. از من خواست که دعا کنم تا خدا آن مار را بکشد، من هم دعا کردم و خدا آن را کشت.» بعد رفتیم تا اینکه وقت سحر شد. امام باقر علیه السلام به من فرمود: «پیاده شو ای جابر!»
پس من پیاده شدم و افسار شتر را گرفتم. آن حضرت نیز پیاده شد و از راهی که میرفت، متمایل گردید و به سوی یک تپهی شنی رفت.
شنها را کنار زد در حالی که میگفت: «خدایا! ما را سیراب و پاک گردان
در این حال، سنگی بلند و سفید پدید آمد، حضرت آن را برداشت، ناگهان چشمهی صافی جوشید. پس وضو گرفتیم و از آن چشمه نیز آشامیدیم. سپس به راه خود ادامه دادیم. وقتی که صبح شد، نه آبادی بود و نه درختی. حضرت به طرف درخت خشکی رفت و نزدیک شد و فرمود: «ای نخل! ما را از آنچه خدا در تو قرار داده است سیر گردان
به خدا قسم! دیدم که درخت، خم شد تا اینکه ما از میوهاش چیدیم و خوردیم.
عرب بادیهنشینی در آنجا بود، وقتی که این صحنه را دید گفت: «ساحری مانند تو ندیدهام.»
امام باقر علیهالسلام فرمود: «ای عرب! ما اهلبیت پیامبر را تکذیب نکن؛ چون نه ساحر هستیم و نه کاهن، بلکه نامهایی را به ما آموختهاند که اگر با آنها خدا را بخوانیم، هر چه بخواهیم به ما داده میشود و اگر دعا کنیم اجابت میگردد.» [۱] .
——————————————————————————————————————————————
پی نوشت ها:
[۱] بحارالانوار ج ۴۶٫
منبع: عجایب و معجزات شگفتانگیزی از امام باقر؛ واحد تحقیقاتی گل نرگس؛ شمیم گل نرگس چاپ چهارم ۱۳۸۶٫
برگرفته از کتاب دانشنامه امام باقر علیه السلام




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان های قدیمی، داستان اهل بیت، داستان امامان،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 14 دی 1396 :: نویسنده : سید داود ساجد
در جلد نهم بحارالانوار ص 514 از تفاسیر عامه نقل مى كند كه: مردى پیش ‍ رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) آمد و از گرسنگى شكایت كرد. آن جناب فرستاد به نزد زنهاى خود كه اگر خوراكى پیش شما یافت مى شود براى این مرد بدهید. گفتند غیر آب چیزى اینجا پیدا نمى شود. پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود : من لهذا الرجل اللیلة ؛ كیست امشب این مرد را خوراك دهد. على (علیه السلام ) عرض كرد من امشب او را مهمان مى كنم .
آنگاه امیر المؤ منین (علیه السلام) به خانه پیش فاطمه زهرا (علیها السلام) آمد. پرسید خوراكى یافت مى شود كه این مرد را پذیرائى كنیم ؟ فاطمه (علیها السلام ) عرض كرد مختصرى كه بچه ها را كفایت كند هست ولى مهمان را بر فرزندان خود مقدم مى دارم .
حضرت فرمود : نومى الصبیة و اطفى ء السراج ؛ بچه ها را بخوابان و چراغ را خاموش كن

چراغ را خاموش كرد، ظرف غذا را كه بر زمین گذاشت على (علیه السلام ) دهان خود را حركت مى داد و چنان مى نمود كه مشغول خوردن است تا میهمان با خاطرى آسوده غذا بخورد. همین كه آن مرد به اندازه كافى غذا خورد دست كشید. كاسه را به فضل خداوند پر از غذا یافتند. صبحگاه امیر المؤ منین (علیه السلام) براى نماز به مسجد رفته بود بعد از انجام فریضه ، پیغمبر اكرم (صلى الله علیه و آله و سلم) به على (علیه السلام) نگاهى كرد و قطرات اشك از دیده فرو ریخت . 

فرمود : یا ابالحسن دیشب خداوند از عمل شما در شگفت شد و این آیه را فرستاد و یؤ ثرون على انفسهم و لوكان بهم خصاصة(1)، دیگران را بر خویش مقدم مى دارند اگر چه خود تنگدست و گرسنه باشد. منظور على و فاطمه و حسن و حسین (علیهم السلام ) مى باشند.(2)

----------------------------------------------------
1- سوره حشر آیه 9
2- نهم بحار، ص 514.

منبع: آگاه شویم، حسن امیدوار،جلد هفتم




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان اهل بیت، داستان های قدیمی، داستان واقعی، داستان و قصه، داستان مذهبی، داستان حضرت علی،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 14 دی 1396 :: نویسنده : سید داود ساجد
شیخ جلیل محمدبن یعقوب كلینى از نوفلى نقل كرده كه على بن الحسین (علیه السلام) فرمود. حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) در بیابان به شتربانى گذشتند. 

مقدارى شیر از او تقاضا كردند. در پاسخ گفت آنچه در سینه شتران است اختصاص به صبحانه اهل قبیله دارد و آنچه در ظرف دوشیده ام شامگاه از آن استفاده مى كنند. آنجناب دعا كردند خداوند مال و فرزندان این مرد را زیاد كن . از او گذشته در راه به ساربان دیگرى برخوردند. از او هم درخواست شیر كردند.

 ساربان سینه شتران را دوشیده محتوى ظرفهاى خود را در میان ظرفهاى پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم)  ریخت و یك گوسفند نیز اضافه بر شیر تقدیم نمود، عرض ‍ كرد فعلا همین مقدار پیش من بود چنانچه اجازه دهید بیش از این تهیه و تقدیم كنم . پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) دست خویش را بلند كرده گفتند خداوندا به اندازه كفایت به این ساربان عنایت كن . همراهان عرض كردند یا رسول الله آنكه درخواست شما را رد كرد برایش دعائى كردى كه ما همه آن دعا را دوست داریم ولى براى كسى كه حاجت شما را برآورد از خداوند چیزى خواستید كه ما دوست نداریم .
فرمود : ماقل و كفى خیر مما كثر و اللهى "مقدار كمى كه كافى باشد در زندگى بهتر از ثروت زیادى است كه انسان را به خود مشغول كند". این دعا را نیز كردند
اللهم ارزق محمدا و آل محمد الكفاف "خدایا به محمد و آل او به مقدار كفایت لطف فرما".(1)

------------------------------------------------
1- انوار نعمانیه ، ص 342.
منبع: آگاه شویم،حسن امیدوار،جلد هشتم.




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان پیامبر، داستان اهل بیت، داستان قدیمی، داستان واقعی، داستان، داستان و قصه، داستان امامان،
لینک های مرتبط :


خصلت سخاوت از پیامبر (صلی الله علیه و آله) به یارانش نیز سرایت كرده بود، مورّخ معروف مسعودى در مروج الذّهب مى‏ گوید:
فقیرى تصمیم گرفت نزد عبید اللّه بن عباس بیاید، ولى اشتباه كرد و به حضور پیامبر (ص) آمد به خیال اینكه او عبید اللّه است و گفت: «به من كمك كن خداوند به تو روزى دهد، من شنیده‏ام عبید اللّه بن عبّاس هزار درهم به فقیر مى ‏دهد و از او عذر خواهى مى‏ كند».

پیامبر (ص) فرمود: من كجا و عبید اللّه كجا؟.
فقیر گفت: تو كیستى از نظر حسب یا فراوانى مال و ثروت؟.
پیامبر (ص) فرمود: داراى هر دو جهت هستم.
فقیر گفت: حسب و شخصیت انسان به جوانمردى و نیكو كارى او است، وقتى كه چنین بودى داراى حسب خواهى بود.
پیامبر (ص) دو هزار درهم به او داد و عذر خواهى كرد.
فقیر گفت: اگر تو عبید اللّه نباشى، بهتر از او هستى، و اگر عبید اللّه هستى امروز تو بهتر از دیروز تو است.
پیامبر (ص) هزار درهم دیگر به او داد.
فقیر گفت: اگر تو عبید اللّه هستى، سخاوتمندترین مردم زمانت مى ‏باشى، فكر مى ‏كنم تو در میان جمعیتى هستى كه در میانشان پیامبر (ص) است، تو را به خدا بگو بدانم تو خود محمّد (ص) نیستى؟.
پیامبر (ص) فرمود: چرا، من محمد (ص) هستم.

فقیر گفت: سوگند به خدا اشتباه نكردم، ولى شك و تردید مرا فرا گرفت، چرا كه این جمال درخشان و دل آرا، جز از پیامبر (ص) یا از عترت او نمى‏ باشد.
-----------------------------------------------------
منبع: سیرت پیامبر اعظم و مهربان‏، محمد محمدى اشتهاردى‏، انتشارات ناصر، قم، 1385، صص152-153.




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان پیامبر، داستان، داستان های قدیمی، داستان و قصه، داستان کوتاه، داستان اهل بیت، داستان های واقعی،
لینک های مرتبط :


قاضى عیاض در كتاب الشّفاء روایت كرده كه در جنگ احد دندانهاى جلو دهان پیامبر (ص) شكست، و صورتش شكاف برداشت، اصحاب آن بزرگوار، بسیار ناراحت شدند و از آنحضرت خواستند كه دشمن را نفرین كند.
پیامبر (صلی الله علیه و آله) به آنها فرمود:

انّى لم ابعث لعّانا و لكنّى بعثت داعیا و رحمة.
 «من ناسزا گو مبعوث نشده‏ ام، بلكه دعوت كننده و مایه رحمت، مبعوث شده‏ ام».

سپس بجاى نفرین، چنین دعا كرد:

اللّهمّ اهد قومى فانّهم لا یعلمون.
 «خدایا قوم مرا هدایت كن، زیرا آنها ناآگاه هستند».

واکنش عمر خطاب به فرمایش رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)
و به روایت دیگر، عمر بن خطاب به پیامبر (ص) عرض كرد: پدر و مادرم بفدایت اى رسول خدا، نوح (علیه السلام) بر قوم خود نفرین كرد و گفت:

رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكافِرِینَ دَیَّاراً.
 «پروردگارا در روى زمین احدى از كافران را زنده مگذار». (نوح- 26).

اگر تو ما را نفرین كنى همه ما به هلاكت مى‏رسیم، اینك ببین كه بر پشت‏ شما لطمه وارد شده و صورتت مجروح گشته و دندانهایت شكسته شده، در عین حال بجاى نفرین، براى دشمن دعا مى ‏كنى و مى ‏گوئى: «خدایا قوم مرا هدایت كن زیرا ناآگاه هستند».

نظر قاضی عیاض

قاضى عیاض پس از نقل این مطلب مى‏ گوید: به این شیوه پیامبر (ص) كه جامع ارزشهاى اخلاقى و درجات عالى نیكوكارى و حسن خلق و بزرگوارى و درجه عالى صبر و استقامت و حلم است، خوب دقت كن، تا آنجا كه به سكوت و بردبارى اكتفا نشده بلكه آن حضرت دشمنان را مورد لطف قرار داده و براى آنها دعا كرده است، و با تعبیر «قومى» (قوم من) علت محبّت خود نسبت به آنها را آشكار نموده است، و سپس از جانب آنها معذرت خواسته كه آنها ناآگاه هستند.

----------------------------------------------------------------------------
منبع: سیرت پیامبر اعظم و مهربان‏، محمد محمدى اشتهاردى‏، انتشارات ناصر، قم: 1385، صص144،145.




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان پیامبر، داستان اهل بیت، داستان های قدیمی، داستان و قصه، داستان واقعی، داستان، داستان های کوتاه،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 11 دی 1396 :: نویسنده : سید داود ساجد
رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) طبق معمول در مجلس خود نشسته بود. یاران گرداگرد حضرت‌شان حلقه زده بودند و او را مانند نگین انگشتر در میان گرفته بودند. در این بین یکی از مسلمانان - که مرد فقیر ژنده پوشی بود - از در رسید و طبق سنّت اسلامی - که هر کس در هر مقامی هست، همین که وارد مجلسی می‌شود باید ببیند هر کجا جای خالی است همان‌جا بنشیند و یک نقطه مخصوص را به عنوان اینکه شأن من چنین اقتضا می‌کند در نظر نگیرد - آن مرد به اطراف متوجّه شد، در نقطه‌ای جای خالی یافت، رفت و آن‌جا نشست.

  از قضا پهلوی مرد متعیّن و ثروتمندی قرار گرفت.

  مرد ثروتمند جامه‌های خود را جمع کرد و خودش را به کناری کشید.

  رسول اکرم که مراقب رفتار او بود به او رو کرد و گفت: «ترسیدی که چیزی از فقر او به تو بچسبد؟»

- نه یا رسول‌الله!

- ترسیدی که چیزی از ثروت تو به او سرایت کند؟

- نه یا رسول‌الله!

- ترسیدی که جامه‌هایت کثیف و آلوده شود؟

- نه یا رسول‌الله!

- پس چرا پهلو تهی کردی و خودت را به کناری کشیدی؟

- اعتراف می‌کنم که اشتباهی مرتکب شده‌ام  و خطا کردم. اکنون به جبران این خطا و به کفاره‌ی این گناه حاضرم نیمی از دارایی خود را به این برادر مسلمان خود که درباره‌اش مرتکب اشتباهی شدم ببخشم.

  مرد ژنده‌پوش: «ولی من حاضر نیستم که بپذیرم.»

  جمعیت: «چرا؟»

- چون می‌ترسم روزی مرا هم غرور بگیرد و با یک برادر مسلمان خود آن‌چنان رفتاری بکنم که امروز این شخص با من کرد.




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، داستان های دینی، داستان دینی، داستان های امامان، داستان های مذهبی، داستان و قصه، داستان واقعی،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 11 دی 1396 :: نویسنده : سید داود ساجد
بسم الله الرحمن الرحیم

مردی از سفر حج برگشته بود و سرگذشت مسافرت خودش و همراهانش را برای امام صادق علیه السلام تعریف می‌کرد.

  به خصوص یکی از هم‌سفران خویش را بسیار می‌ستود که چه مرد بزرگواری بود: «ما به معیت همچو مرد شریفی مفتخر بودیم، یک‌سره مشغول طاعت و عبادت بود، همین که در منزلی فرود می‌آمدیم او فوری به گوشه‌ای می‌رفت و سجّاده‌ی خویش را پهن می‌کرد و به طاعت و عبادت خویش مشغول می شد.»

  امام: «پس چه کسی کارهای او را انجام می‌داد؟ و که حیوان او را تیمار می‌کرد؟»

- البته افتخار این کارها با ما بود و او فقط به کارهای مقدّس خویش مشغول بود و کاری به این کارها نداشت.

امام : "بنابراین همه‌ی شما از او برتر بوده اید.




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، داستان های مذهبی، داستان های دینی، داستان و قصه، داستان های واقعی،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 11 دی 1396 :: نویسنده : سید داود ساجد
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرحیم

 

حضرت صادق علیه السلام فرمودند:
كسی كه در صف اول نماز جماعت شركت نماید، مانند آن است كه پشت سر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نماز خوانده باشد. [ وسایل الشیعه، ج 5، ص 381]
داستانك:
حكایت شده است كه پیامبر صلى الله علیه و آله در مورد شركت در صف اول نماز جماعت فرمودند: «خدا و فرشتگان بر پیش‏گامان در این صف درود مى‏فرستند.» و به دنبال این تأكید، برخى گروه‏ها تصمیم گرفتند خانه‏ چهاى خود را بفروشند و نزدیك مسجد پیامبر خانه تهیه كنند، تا به صف اول جماعت برسند. و عده‏ای گفتند ما خانه هایمان را ‏رها می كنیم و در مسجد زندگی می كنیم ،تا به صف اول برسیم‏.
بعد از این جریان آیه 24 سوره حجر نازل شد " وَ لَقَدْ عَلِمْنَا الْمُسْتَقْدِمِینَ مِنكُمْ وَ لَقَدْ عَلِمْنَا المْسْتَخِرِین "
و به آنها گوشزد کرد که خدا نیات شما را مى داند ؛ چون تصمیم بر این دارید که در صف اول باشید، پاداش نیت خود را خواهید داشت ، حتى اگر در صف آخر قرار گیرید

[تفسیر نمونه ؛ جلد : 11 صفحه : 64 با اندگی تصرف ]




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، داستان های مذهبی، داستان های اسلامی، داستان های دینی، داستان و قصه،
لینک های مرتبط :


سْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرحیم


روزی حضـرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام نزد اصحاب خود فرمودند:
من دلم خیلی بحال ابوذر غفاری می سوزد خدا رحمتش کند.
اصحاب پرسیدند چطور ؟
مولا فرمودند:
آن شبی که به دستور خلیفه ماموران جهت بیعت گرفتن از ابوذر برای خلیفه به خانه ی او رفتند چهار کیسه ی اشرفی به ابوذر دادند تا با خلیفه بیعت کند.
ابوذر خشمگین شد و به مامورین گفت:

شما دو توهین به من کردید;

اول آنکه فکر کردید من علی فروشم و آمدید من را بخرید ،
دوم بی انصاف ها آیا ارزش علی چهار کیسه اشرفی است؟
شما با این چهار کیسه اشرفی می خواهید من "علی" فروش شوم؟
تمام ثروت های دنیا را که جمع کنی با یک تار موی "علی" عوض نمی کنم.
آنها را بیرون کرد و درب را محکم بست.
مولا گریه می کردند و می فرمودند:
به خدایی که جان "علی" در دست اوست قسم آن شبی که ابوذر درب خانه را به روی سربازان خلیفه محکم بست... سه شبانه روز بود که او و خانواده اش هیچ نخورده بودند


الکافی، ج ۸




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان مذهبی، داستان های مذهبی، داستان های دینی، داستان و قصه، داستان های قدیمی،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 39 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب