تبلیغات
نگاهی به ژرفای نگاه - مطالب سید داود ساجد
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : سید داود ساجد
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
نگاهی به ژرفای نگاه
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM


عبدالله بن عمر هنگامی که از حرکت امام حسین علیه السلام به سوی عراق با خبر شد، نزد امام رفت و از او خواست با یزید سازش کند و از جنگ و کشته شدن بپرهیزد.

 

امام حسین علیه السلام در پاسخ او فرمود: مگر نمی دانی که مثالی از ناچیز بودن دنیا نزد خداوند، این است که سر یحیی بن زکریا به عنوان هدیه نزد زنی بدکاره از بنی اسرائیل فرستاده شد؟ و مگر نمی دانی که بنی اسرائیل از طلوع فجر تا طلوع آفتاب 70 نفر از پیامبران خدا را کشتند و بعد، گویی که هیچ اتفاقی نیفتاده، در بازارها نشستند و مشغول خرید و فروش شدند؟! خداوند در کیفر آنان شتاب نکرد و به موقع از آنها انتقام گرفت. ای ابا عبدالرحمن، از خدا بترس و از یاری من روی بر نگردان.

 -----------------------------

منابع:

 بحارالانوار، ج 44، ص 365.

 الاستیعاب، ج 3، ص 950.





نوع مطلب : داستان، ندای حق، 
برچسب ها : داستان، داستان واقعی، داستان اهل بیت، داستان امام حسین، داستان امامان، داستان های دینی، داستان قدیمی،
لینک های مرتبط :


 شتر چران مستضعفى، دربدر دنبال كار مى گردید، كارى پیدا نکرد، تنها امیدش این بود كه اگر امام جواد (علیه السلام) از بى كارى او آگاه شود او را ناامید نمى كند، در این مورد با ابوهاشم جعفری كه از شاگردان برجسته امام جواد (علیه السلام) بود صحبت كرد كه اگر به حضور آن حضرت رفت به عرض او برساند كه، فلان ساربان، بى كار است و دنبال كار مى گردد، برایش كارى پیدا كن.

 

ابوهاشم مى گوید: به این قصد به حضور امام جواد (علیه السلام) رفتم دیدم با جماعتى مشغول غذا خوردن است، فرصتى بدست نیامد تا در مورد سفارش ساربان، صحبت كنم.

 

امام جواد (علیه السلام) رو به من كرد و فرمود: بیا جلو از این غذا بخور، كاسه غذا را جلو من گذاشت و فرمود: بخور.

 

در این هنگام بى آنكه من در مورد ساربان سخنى بگویم، یكى از غلامان خود را صدا زد و به او فرمود: ساربانى هست كه با ابوهاشم نزد من مى آید، او را پیش خود نگهدار و براى او كارى معین كن، تا مشغول گردد.

 

منبع:

 

اصول کافی - باب مولد ابى جعفر على ثانى، حدیث 5، ص 495 - ج 1.





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، داستان امامان، داستان اهل بیت، داستان قدیمی، داستان واقعی، داستان و قصه، داستان دینی،
لینک های مرتبط :


محمد بن على بن ابراهیم بن موسى بن جعفر (علیه السلام) مى گوید: به تهدیستى و فقر مبتلا شده بودیم و زندگى را به سختى مى گذراندیم، پدرم (على بن ابراهیم) گفت نزد این مرد (امام حسن عسكرى) برویم، زیرا او به جوانمردى و بزرگوارى، توصیف مى شود.

 

گفتم: آیا او (امام حسن) را مى شناسى؟

 

پدرم گفت : نه، نمى شناسم و هرگز او را ندیده ام، با هم به حضور آن حركت كردیم، در مسیر راه پدرم گفت: چقدر خوب می شد اگر او دستور می داد تا پانصد درهم به ما بدهند، تا 200 درهم آن را صرف در پوشاك و 200 درهم آن را صرف در بدهكارى كنیم و 100 درهمش را براى مخارج زندگى به مصرف رسانیم.

 

من با خود گفتم: كاش 300 درهم نیز به من بدهد، صد درهم آن را پوشاك، صد درهمش را در مخارج زندگى به مصرف برسانم و با صد درهم آن الاغى خریدارى كنم تا به كوهستان باختران و همدان و اطراف آن بروم، وقتى كه به در خانه امام حسن (علیه السلام) رسیدیم، خدمتكار آن حضرت بیرون آمد و گفت: على بن ابراهیم و پسرش محمد  وارد گردید.

 

ما به محضر آن حضرت شرفیاب شدیم و سلام كردیم و جواب سلام ما را داد و به پدرم فرمود: اى على! چرا تا كنون نزد ما نیامده ای؟

 

پدرم در پاسخ گفت: اى آقاى من، خجالت مى كشیم با این وضع به حضورتان بیائیم.

 

پس از ساعتى از محضر امام حسن (علیه السلام) مرخص شدیم، غلامش آمد و كیسه پولى به پدرم داد و گفت: این كیسه، حاوى 500 درهم است، 200 درهم آن براى پوشاك، 200 درهم آن براى براى بدهكارى و 100 درهم آن براى مخارج زندگى شما است.

 

و كیسه دیگرى به من داد و گفت: این كیسه حاوى 300 درهم است، صد درهمش براى پوشاك و صد درهمش براى مخارج زندگى و با صد درهمش الاغى براى خود خریدارى كن ولى به كوهستان باختران و اطراف نرو بلكه به سوار برو.

 

محمد بن على بن ابراهیم به سوار رفت و در آنجا با زنى ازدواج كرد.

 

روایت كننده گوید: اكنون على بن ابراهیم به خاطر آن كمكهاى امام حسن املاكى دارد كه قیمت محصول آن معادل هزار درهم است، در عین حال پیرو  مذهب واقفی است. (یعنى معتقد است كه امام كاظم (علیه السلام) همان امام قائم (علیه السلام) است و بعد از او امامى نیست.)

 

محمد بن ابراهیم مى گوید: به على بن ابراهیم گفتم: واى بر تو! مگر دلیلى روشنتر از این درباره امامت امام حسن عسكرى علیه السلام مى خواهی كه به آنچه در دلت گذشت آگاه بود و مطابق آرزوى قلبى تو به تو كمك كرد.

 

على بن ابراهیم در پاسخ گفت: این كیشى است كه به آن عادت كرده ایم.  

-------------------------------

منبع:


اصول کافی - باب مایفصل به دعوى المحق و المبطل، حدیث 3، ص 506 و 507 - ج 1





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان اهل بیت، داستان امامان، داستان های قدیمی، داستان دینی، داستان های قرآنی، داستان و قصه، داستان،
لینک های مرتبط :


موسى ابن عیسى انصارى گفت بعد از نماز عصر با امیر المؤ منین (علیه السلام) نشسته بودم. مردى خدمت ایشان رسید. عرض كرد یا على تقاضائى دارم. مایلم حركت كنید، پیش كسى كه مورد نظر من است با هم برویم و خواسته مرا برآورید، فرمود: كار تو چیست؟ گفت من در خانه شخصى همسایه هستم. در آن خانه درخت خرمائى هست كه در موقع وزش باد از خرماى رسیده و نارس مى ریزد و یا پرنده اى از بالاى درخت مى اندازد. من و بچه هایم از آنها مى خوریم بدون اینكه به وسیله چوب یا سنگ آنها را بریزیم . اكنون مى خواهم شما واسطه شوید كه از من بگذرد. موسى بن عیسى مى گوید حضرت به من فرمود حركت كن با هم برویم .

در خدمت ایشان رفتیم ، پیش صاحب درخت كه رسیدیم على (علیه السلام) سلام نمود. او جواب داد، احترام كرد و شادمان شد. عرض كرد یا على به چه منظور تشریف آورده اید. فرمود این مرد در خانه تو مى نشیند از درخت خرمائى كه دارى با یا پرنده مى ریزد بدون اینكه باد سنگ یا چوب بزنند آمدم درخواست كنم او را حلال كنى .
صاحب باغ امتناع ورزید. مرتبه دوم حضرت درخواست كرد. باز قبول نكرد. در مرتبه سوم فرمود به خدا قسم از طرف پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) ضامن مى شوم در قبال این كار خداوند بستانى تو را در بهشت عنایت كند. این بار هم نپذیرفت . كم كم نزدیك شامگاه شد على (علیه السلام ) فرمود :آن خانه را به فلان باغستان مى فروشى ؟ پاسخ داد آرى حضرت گفت: خداوند و موسى بن عیسى انصارى را به شهادت مى گیرم خرمایش در مقابل آن منزل به تو فروختم آیا راضى هستى؟ صاحب منزل باور نمى كرد على (علیه السلام) این معامله را بكند. گفت من هم خدا و موسى بن عیسى را گواه مى گیرم كه فروختم خانه را در مقابل آن باغ .
على (علیه السلام) رو كرد به مردى كه در خانه به عنوان همسایگى مى نشست فرمود منزل را به رسم مالكیت تصرف كن خداوند به تو بركت دهد حلال باد بر تو. در این هنگام صداى اذان بلند شد. همه حركت كردند براى انجام فریضه نماز مغرب و عشاء را با پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) خواندیم. هر كسى به منزل خود رفت . فردا پس از نماز صبح پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) مشغول تعقیب بود حالت وحى بر آنجناب عارض گشت . جبرئیل نازل شد. پس از پایان وحى روى به اصحاب كرده فرمود كدامیك از شما دیشب عمل نیكى انجام داده اید خودتان مى گوئید یا من بگویم. على (علیه السلام) عرض كرد شما بفرمائید. پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود اینك جبرئیل بر من نازل شد، گفت شب گذشته على بن ابیطالب (علیه السلام)  كار پسندیده اى انجام داد. پرسیدم چه كار. گفت این سوره را بخوان بسم الله الرحمن الرحیم و اللیل اذا یغشى و النهار اذا تجلى تا به این آیه فاما من اعطى و اتقى و صدق بالحسنى فسنیره للیسرى (1)الى آخر سوره .
رو به على كرد فرمود تو تصدیق به بهشت كردى و خانه را به آن مرد بخشیدى و بستان خود را دادى ؟ عرض كرد بلى . فرمود این سوره درباره ات نازل شد. آنگاه حركت كرد پیشانى او را بوسید و گفت: من برادر تو هستم و تو برادر من .(2)


-------------------------------------------------------------
1- سوره الیل
2- جلد نهم بحارالانوار، ص 516.

منبع: آگاه شویم،حسن امیدوار،جلد چهارم




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان امامان، داستان اهل بیت، داستان قدیمی، داستان دینی، داستان و قصه، داستان،
لینک های مرتبط :


در زمان خلافت امام على (علیه السلام) در کوفه، زره آن حضرت گم شد. پس از چندى در نزد یک مرد مسیحى پیدا شد. على (علیه‌السلام) او را به محضر قاضى برد و اقامه دعوى کرد که این زره از آن من است، نه آن را فروخته‏‌ام و نه به کسى بخشیده‏‌ام و اکنون آن را در نزد این مرد یافته‏‌ام. قاضى به مسیحى گفت: خلیفه ادعاى خود را اظهار کرد، تو چه مى‏‌گویى؟ او گفت: این زره مال خود من است و درعین‌حال گفته مقام خلافت را تکذیب نمى‏‌کنم (ممکن است خلیفه اشتباه کرده باشد).

 قاضى رو کرد به على (علیه‌السلام) و گفت: تو مدعى هستى و این شخص منکر است، علی‌هذا بر تو است که شاهد بر مدعاى خود بیاورى. على (علیه‌السلام) خندید و فرمود: قاضى راست مى‌‏گوید، اکنون مى‌‏بایست که من شاهد بیاورم، ولى من شاهد ندارم. قاضى روى این اصل که مدعى شاهد ندارد، به نفع مسیحى حکم کرد و او هم زره را برداشت و روان شد.

مرد مسیحى که خود بهتر مى‏‌دانست که زره مال کیست، پس‌ازآنکه چند گامى پیمود وجدانش مرتعش شد و برگشت، گفت: این طرز حکومت و رفتار از نوع رفتارهاى بشر عادى نیست، از نوع حکومت انبیاست و اقرار کرد که زره از على (علیه‌السلام) است. طولى نکشید او را دیدند مسلمان شده و با شوق و ایمان در زیر پرچم على (علیه‌السلام) در جنگ نهروان مى‏‌جنگد.

-------------------------------------------------------------
منبع: الامام على، صوت العداله الانسانیه، صفحه ۶۳




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان قدیمی، داستان اهل بیت، داستان حضرت علی، داستان دینی، داستان های واقعی، داستان و قصه، داستان امامان،
لینک های مرتبط :


جابر جعفی میگوید: با امام باقر علیه السلام به حج رفتیم و من همراه او در محمل بودم. یک کبوتر صحرایی آمد و اطراف محمل آن حضرت نشست و شروع به سروصدا کرد.
من رفتم تا آن را بگیرم که ناگهان حضرت صدا زد: «ای جابر! این کار را انجام نده، او به ما اهلبیت پناه آورده است
پرسیدم: «از چه چیزی به شما شکایت میکند؟»
حضرت فرمود: «میگوید سه سال است در این کوه تخم میگذارد ولی ماری میآید و تخمهایش را میخورد. از من خواست که دعا کنم تا خدا آن مار را بکشد، من هم دعا کردم و خدا آن را کشت.» بعد رفتیم تا اینکه وقت سحر شد. امام باقر علیه السلام به من فرمود: «پیاده شو ای جابر!»
پس من پیاده شدم و افسار شتر را گرفتم. آن حضرت نیز پیاده شد و از راهی که میرفت، متمایل گردید و به سوی یک تپهی شنی رفت.
شنها را کنار زد در حالی که میگفت: «خدایا! ما را سیراب و پاک گردان
در این حال، سنگی بلند و سفید پدید آمد، حضرت آن را برداشت، ناگهان چشمهی صافی جوشید. پس وضو گرفتیم و از آن چشمه نیز آشامیدیم. سپس به راه خود ادامه دادیم. وقتی که صبح شد، نه آبادی بود و نه درختی. حضرت به طرف درخت خشکی رفت و نزدیک شد و فرمود: «ای نخل! ما را از آنچه خدا در تو قرار داده است سیر گردان
به خدا قسم! دیدم که درخت، خم شد تا اینکه ما از میوهاش چیدیم و خوردیم.
عرب بادیهنشینی در آنجا بود، وقتی که این صحنه را دید گفت: «ساحری مانند تو ندیدهام.»
امام باقر علیهالسلام فرمود: «ای عرب! ما اهلبیت پیامبر را تکذیب نکن؛ چون نه ساحر هستیم و نه کاهن، بلکه نامهایی را به ما آموختهاند که اگر با آنها خدا را بخوانیم، هر چه بخواهیم به ما داده میشود و اگر دعا کنیم اجابت میگردد.» [۱] .
——————————————————————————————————————————————
پی نوشت ها:
[۱] بحارالانوار ج ۴۶٫
منبع: عجایب و معجزات شگفتانگیزی از امام باقر؛ واحد تحقیقاتی گل نرگس؛ شمیم گل نرگس چاپ چهارم ۱۳۸۶٫
برگرفته از کتاب دانشنامه امام باقر علیه السلام




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان های قدیمی، داستان اهل بیت، داستان امامان،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 14 دی 1396 :: نویسنده : سید داود ساجد
در جلد نهم بحارالانوار ص 514 از تفاسیر عامه نقل مى كند كه: مردى پیش ‍ رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) آمد و از گرسنگى شكایت كرد. آن جناب فرستاد به نزد زنهاى خود كه اگر خوراكى پیش شما یافت مى شود براى این مرد بدهید. گفتند غیر آب چیزى اینجا پیدا نمى شود. پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود : من لهذا الرجل اللیلة ؛ كیست امشب این مرد را خوراك دهد. على (علیه السلام ) عرض كرد من امشب او را مهمان مى كنم .
آنگاه امیر المؤ منین (علیه السلام) به خانه پیش فاطمه زهرا (علیها السلام) آمد. پرسید خوراكى یافت مى شود كه این مرد را پذیرائى كنیم ؟ فاطمه (علیها السلام ) عرض كرد مختصرى كه بچه ها را كفایت كند هست ولى مهمان را بر فرزندان خود مقدم مى دارم .
حضرت فرمود : نومى الصبیة و اطفى ء السراج ؛ بچه ها را بخوابان و چراغ را خاموش كن

چراغ را خاموش كرد، ظرف غذا را كه بر زمین گذاشت على (علیه السلام ) دهان خود را حركت مى داد و چنان مى نمود كه مشغول خوردن است تا میهمان با خاطرى آسوده غذا بخورد. همین كه آن مرد به اندازه كافى غذا خورد دست كشید. كاسه را به فضل خداوند پر از غذا یافتند. صبحگاه امیر المؤ منین (علیه السلام) براى نماز به مسجد رفته بود بعد از انجام فریضه ، پیغمبر اكرم (صلى الله علیه و آله و سلم) به على (علیه السلام) نگاهى كرد و قطرات اشك از دیده فرو ریخت . 

فرمود : یا ابالحسن دیشب خداوند از عمل شما در شگفت شد و این آیه را فرستاد و یؤ ثرون على انفسهم و لوكان بهم خصاصة(1)، دیگران را بر خویش مقدم مى دارند اگر چه خود تنگدست و گرسنه باشد. منظور على و فاطمه و حسن و حسین (علیهم السلام ) مى باشند.(2)

----------------------------------------------------
1- سوره حشر آیه 9
2- نهم بحار، ص 514.

منبع: آگاه شویم، حسن امیدوار،جلد هفتم




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان اهل بیت، داستان های قدیمی، داستان واقعی، داستان و قصه، داستان مذهبی، داستان حضرت علی،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 14 دی 1396 :: نویسنده : سید داود ساجد
شیخ جلیل محمدبن یعقوب كلینى از نوفلى نقل كرده كه على بن الحسین (علیه السلام) فرمود. حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) در بیابان به شتربانى گذشتند. 

مقدارى شیر از او تقاضا كردند. در پاسخ گفت آنچه در سینه شتران است اختصاص به صبحانه اهل قبیله دارد و آنچه در ظرف دوشیده ام شامگاه از آن استفاده مى كنند. آنجناب دعا كردند خداوند مال و فرزندان این مرد را زیاد كن . از او گذشته در راه به ساربان دیگرى برخوردند. از او هم درخواست شیر كردند.

 ساربان سینه شتران را دوشیده محتوى ظرفهاى خود را در میان ظرفهاى پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم)  ریخت و یك گوسفند نیز اضافه بر شیر تقدیم نمود، عرض ‍ كرد فعلا همین مقدار پیش من بود چنانچه اجازه دهید بیش از این تهیه و تقدیم كنم . پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) دست خویش را بلند كرده گفتند خداوندا به اندازه كفایت به این ساربان عنایت كن . همراهان عرض كردند یا رسول الله آنكه درخواست شما را رد كرد برایش دعائى كردى كه ما همه آن دعا را دوست داریم ولى براى كسى كه حاجت شما را برآورد از خداوند چیزى خواستید كه ما دوست نداریم .
فرمود : ماقل و كفى خیر مما كثر و اللهى "مقدار كمى كه كافى باشد در زندگى بهتر از ثروت زیادى است كه انسان را به خود مشغول كند". این دعا را نیز كردند
اللهم ارزق محمدا و آل محمد الكفاف "خدایا به محمد و آل او به مقدار كفایت لطف فرما".(1)

------------------------------------------------
1- انوار نعمانیه ، ص 342.
منبع: آگاه شویم،حسن امیدوار،جلد هشتم.




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان پیامبر، داستان اهل بیت، داستان قدیمی، داستان واقعی، داستان، داستان و قصه، داستان امامان،
لینک های مرتبط :


خصلت سخاوت از پیامبر (صلی الله علیه و آله) به یارانش نیز سرایت كرده بود، مورّخ معروف مسعودى در مروج الذّهب مى‏ گوید:
فقیرى تصمیم گرفت نزد عبید اللّه بن عباس بیاید، ولى اشتباه كرد و به حضور پیامبر (ص) آمد به خیال اینكه او عبید اللّه است و گفت: «به من كمك كن خداوند به تو روزى دهد، من شنیده‏ام عبید اللّه بن عبّاس هزار درهم به فقیر مى ‏دهد و از او عذر خواهى مى‏ كند».

پیامبر (ص) فرمود: من كجا و عبید اللّه كجا؟.
فقیر گفت: تو كیستى از نظر حسب یا فراوانى مال و ثروت؟.
پیامبر (ص) فرمود: داراى هر دو جهت هستم.
فقیر گفت: حسب و شخصیت انسان به جوانمردى و نیكو كارى او است، وقتى كه چنین بودى داراى حسب خواهى بود.
پیامبر (ص) دو هزار درهم به او داد و عذر خواهى كرد.
فقیر گفت: اگر تو عبید اللّه نباشى، بهتر از او هستى، و اگر عبید اللّه هستى امروز تو بهتر از دیروز تو است.
پیامبر (ص) هزار درهم دیگر به او داد.
فقیر گفت: اگر تو عبید اللّه هستى، سخاوتمندترین مردم زمانت مى ‏باشى، فكر مى ‏كنم تو در میان جمعیتى هستى كه در میانشان پیامبر (ص) است، تو را به خدا بگو بدانم تو خود محمّد (ص) نیستى؟.
پیامبر (ص) فرمود: چرا، من محمد (ص) هستم.

فقیر گفت: سوگند به خدا اشتباه نكردم، ولى شك و تردید مرا فرا گرفت، چرا كه این جمال درخشان و دل آرا، جز از پیامبر (ص) یا از عترت او نمى‏ باشد.
-----------------------------------------------------
منبع: سیرت پیامبر اعظم و مهربان‏، محمد محمدى اشتهاردى‏، انتشارات ناصر، قم، 1385، صص152-153.




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان پیامبر، داستان، داستان های قدیمی، داستان و قصه، داستان کوتاه، داستان اهل بیت، داستان های واقعی،
لینک های مرتبط :


قاضى عیاض در كتاب الشّفاء روایت كرده كه در جنگ احد دندانهاى جلو دهان پیامبر (ص) شكست، و صورتش شكاف برداشت، اصحاب آن بزرگوار، بسیار ناراحت شدند و از آنحضرت خواستند كه دشمن را نفرین كند.
پیامبر (صلی الله علیه و آله) به آنها فرمود:

انّى لم ابعث لعّانا و لكنّى بعثت داعیا و رحمة.
 «من ناسزا گو مبعوث نشده‏ ام، بلكه دعوت كننده و مایه رحمت، مبعوث شده‏ ام».

سپس بجاى نفرین، چنین دعا كرد:

اللّهمّ اهد قومى فانّهم لا یعلمون.
 «خدایا قوم مرا هدایت كن، زیرا آنها ناآگاه هستند».

واکنش عمر خطاب به فرمایش رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)
و به روایت دیگر، عمر بن خطاب به پیامبر (ص) عرض كرد: پدر و مادرم بفدایت اى رسول خدا، نوح (علیه السلام) بر قوم خود نفرین كرد و گفت:

رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكافِرِینَ دَیَّاراً.
 «پروردگارا در روى زمین احدى از كافران را زنده مگذار». (نوح- 26).

اگر تو ما را نفرین كنى همه ما به هلاكت مى‏رسیم، اینك ببین كه بر پشت‏ شما لطمه وارد شده و صورتت مجروح گشته و دندانهایت شكسته شده، در عین حال بجاى نفرین، براى دشمن دعا مى ‏كنى و مى ‏گوئى: «خدایا قوم مرا هدایت كن زیرا ناآگاه هستند».

نظر قاضی عیاض

قاضى عیاض پس از نقل این مطلب مى‏ گوید: به این شیوه پیامبر (ص) كه جامع ارزشهاى اخلاقى و درجات عالى نیكوكارى و حسن خلق و بزرگوارى و درجه عالى صبر و استقامت و حلم است، خوب دقت كن، تا آنجا كه به سكوت و بردبارى اكتفا نشده بلكه آن حضرت دشمنان را مورد لطف قرار داده و براى آنها دعا كرده است، و با تعبیر «قومى» (قوم من) علت محبّت خود نسبت به آنها را آشكار نموده است، و سپس از جانب آنها معذرت خواسته كه آنها ناآگاه هستند.

----------------------------------------------------------------------------
منبع: سیرت پیامبر اعظم و مهربان‏، محمد محمدى اشتهاردى‏، انتشارات ناصر، قم: 1385، صص144،145.




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان پیامبر، داستان اهل بیت، داستان های قدیمی، داستان و قصه، داستان واقعی، داستان، داستان های کوتاه،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 38 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب