درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : سید داود ساجد
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
نگاهی به ژرفای نگاه
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM

عمار بن یاسر گوید: من با امیرالمومنین علیه السلام در مسجد جامع کوفه بودم و کسی غیر از من نزد آن حضرت نبود. ناگهان آن حضرت فرمود :

«
صدیقه صدیقه».

«
تصدیقش کن ، سخن او را بپذیر

من به اطراف نگاه کردم و کسی را ندیدم، خیلی تعجب کردم.

حضرت به من فرمود:

ای عمار! مثل اینکه با خودت می گویی که من با چه کسی حرف می زنم؟

عرض کردم: بله، چنین است.

فرمود:سرت را بلند کن.

سرم را بلند کردم و، دو کبوتر را دیدم که با هم سخن می گویند.

فرمود:ای عمار! می دانی که چه می گویند؟

عرض کردم: نه، یا امیرالمومنین!

فرمود: کبوتر ماده به کبوتر نر می گوید که تو به غیر از من، دل بسته ای و از من دوری گزیده ای؟

و کبوتر نر سوگند خورده و می گوید که این چنین نیست.

ماده گفت که من حرف تو را باور نمی کنم.

نر به او گفت که سوگند به حق کسی که در اینجاست! من به غیر از تو به کس دیگری دل نبسته ام.

عمار، من به کبوتر ماده گفتم: گفته های او را باور کن، گفته های او را باور کن.

عمار گوید، عرض کردم: یا امیرالمومنین! من کسی را غیر از سلیمان بن داود علیه السلام نمی شناسم که به زبان پرندگان آشنایی داشته باشد.

فرمود:

یا عمار ان سلیمان سأل الله بنا اهل البیت حتی علم منطق الطیر.

ای عمار! همانا سلیمان به حق ما اهل بیت از خداوند درخواست کرد به زبان پرندگان آشنایی یافت.

نمی از دریا ج ۲، ص ۴۱، ح ۲۷ مدینة المعاجز،





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان ائمه، داستان درباره کبوتر، داستان حضرت علی، داستان امامان، داستان های حیوانات، اهل بیت و حیوانات، حضرت علی و حیوانات،
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب