تبلیغات
نگاهی به ژرفای نگاه - همنشین حضرت داود (علیه السلام)
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : سید داود ساجد
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
نگاهی به ژرفای نگاه
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
چهارشنبه 20 فروردین 1393 :: نویسنده : سید داود ساجد
بسم الله الرحمن الرحیم
حضرت داود علیه السلام عرض كرد:
پروردگارا! همنشینم را در بهشت به من معرفى كن و نشان بده كسى را كه مانند من از زندگى بهشتى بهره مند خواهد شد؟
خداوند فرمود:
همنشین تو در بهشت متّى پدر حضرت یونس است . داود اجازه خواست به دیدار متى برود خداوند هم اجازه داد. داود با فرزندش سلیمان به محل زندگى او آمدند. خانه اى را دیدند كه از برگ خرما ساخته شده .
پرسیدند: متى كجاست ؟
در پاسخ گفتند: در بازار است .
هر دو به بازار آمدند و از محل متى پرسیدند.
در جواب گفتند:
او در بازار هیزم فروشان است . در بازار هیزم فروشان نیز سراغ او را گرفتند.
عده اى گفتند.
ما هم در انتظار او هستیم .
داود و سلیمان به انتظار دیدار او نشستند. ناگاه متى ، در حالى كه پشته اى از هیزم بر سر گذاشته بود آمد.
مردم به احترام او برخواستند و پشته را از سر او گرفته ، بر زمین نهادند. متى پس از حمد خدا هیزم را در معرض فروش گذاشت و گفت :
چه كسى جنس حلالى را با پول حلال مى خرد؟
یكى از حاضران هیزم را خرید. در این وقت داود و سلیمان به او سلام دادند. متى آنها را به منزل خود دعوت نمود و با پول هیزم مقدارى گندم خرید و به منزل آورد و آن را با آسیاب آرد كرد و خمیر نمود و آتش ‍ افروخت ، مشغول پختن نان شد.
در آن حال با داود و سلیمان به گفتگو پرداخت تا نان پخته شد. مقدارى نان در ظرف چوبى گذاشت و بر آن كمى نمك پاشید و ظرفى پر از آب هم در كنارش نهاد، آورد و به دو زانو نشست و مشغول خوردن شدند.
متى لقمه اى برداشت ، خواست در دهان بگذارد، گفت : بسم الله و خواست ببلعد گفت : الحمدالله و این عمل را در لقمه دوم و سوم و... نیز انجام داد. آنگاه كمى از آب با نام خدا میل كرد. هنگامى كه خواست آب را بر زمین بگذارد خدا را ستود، سپس چنین گفت :
الهى ! چه كسى را مانند من نعمت بخشیدى و درباره اش احسان نمودى ؟ چشم بینا و گوش شنوا و تن سالم به من عنایت كردى و نیرو دادى تا توانستم به نزد درختى كه آن را نه ، كاشته ام و نه ، در حفظ آن كوشش ‍ نموده ام ، بروم و آن را وسیله روزى من قرار دادى و كسى را فرستادى كه آن را از من خرید و با پول آن گندمى خریدم كه آن نان پخته و با میل و رغبت آن را خوردم تا در عبادت و اطاعت تو نیرومند باشم ، خدایا تو را سپاسگزارم .
پس از آن متى گریست . در این موقع داود به فرزندش سلیمان فرمود:
فرزندم ! بلند شو برویم ، من هرگز بنده اى را مانند این شخص ندیده بودم كه
به پروردگار سپاسگزارتر و حق شناس تر باشد

 بحار: ج 14، ص 402





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، حضرت داود، داود نبی،
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب