تبلیغات
نگاهی به ژرفای نگاه
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : سید داود ساجد
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
نگاهی به ژرفای نگاه
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
دوشنبه 9 بهمن 1396 :: نویسنده : سید داود ساجد

عیسی شلقان روایت کرده است: در نظر داشتم راجع به ابی الخطاب از امام صادق علیه السلام سوال کنم. (که با توجه به سابقه خوب و فساد فعلی اش چگونه آدمی است) وقتی به محضر امام رسیدم، فرمود: چرا نزد فرزندم موسی نمی روی و سوالات خود را، هر چه باشد، از او نمی پرسی؟

 من نزد موسی بن جعفر علیه السلام رفتم که در آن زمان کودک بود. چشمش که به من افتاد، بدون اینکه چیزی بگویم، فرمود: ای عیسی، خداوند از پیامبران پیمان نبوت گرفته و آنها هرگز تخطی نکردند. از اوصیاء پیمان وصایت گرفته و آنان نیز هرگز تخلف ننمودند و بار الهی را به مقصد رساندند. (یعنی پیامبران و اوصیاء ایشان معصومند و به دور از خطا) ولی خداوند بار ایمان را در قلب برخی می گذارد و آنها بر اثر سوء رفتار خود لیاقت استمرار فیض الهی را در خود از بین می برند و سرانجام خداوند این بار امانت را از قلبشان خارج می سازد. ابوالخطاب از کسانی است که ایمان از قلبش خارج شده است.

 من شگفت زده شدم. او را در آغوش گرفتم و پیشانی نورانیش را بوسیدم و گفتم: پدر و مادرم فدای تو باد.

 وقتی خدمت امام صادق برگشتم، فرمود: عیسی چه کردی؟

 گفتم: وقتی پیش موسی رفتم، بدون آنکه سوال کنم، پاسخم را داد و من دانستم که او صاحب امر و امام پس از شماست.

 فرمود: ای عیسی اگر تمام راز و رمز علوم قرآنی الهی را از او بپرسی، جواب صحیح می دهد.

 ---------------------

منابع:

 بحار الانوار، ج 48، ص 24، ج 40 از قرب الاسناد.





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، داستان و قصه، داستان اهل بیت، داستان امامان، داستان قدیمی، داستان دینی، داستان مذهبی،
لینک های مرتبط :


  سوید بن غفله می گوید: به حضور علی علیه السلام رسیدم. دیدم نشسته و ظرفی از شیر و مقداری نان جوین خشک در برابرش است؛ نان را با دستش خرد می کند، و هر گاه نان با دستش نمی شکند، آن را با زانو می شکند و در ظرف شیر می ریزد.

 امام به من فرمود: بفرما و از این غذای ما بخور.

 گفتم:‌ من روزه هستم.

 حضرت فرمود: از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که فرمود: هر کس به خاطر روزه، از غذای مورد اشتهایش چشم بپوشد، بر خدا واجب است که او را از خوردنی و نوشیدنی بهشت بهره مند سازد.

 سوید بن غفله می افزاید: به خدمتکار امام که نزد او ایستاده بود، گفتم: ای فضه، آیا در مراعات حق این مرد، از خدا نمی ترسید؟ چرا نان نرم برایش نمی پزید؟

 فضه پاسخ داد: امام با ما شرط کرده است که نان نرم برایش نبریم.

 و امام علی علیه السلام فرمود: پدر و مادرم فدای آنکه هیچ‌گاه نانش نرم نبود و تا روز فوتش هرگز سه روز پیاپی یک وعده کامل از نان گندم نخورد. من دیده‌ام رسول خدا صلی الله علیه و آله نانی خشکتر از نان من می خورد و جامه ای خشن‌تر از جامه من می پوشید و من اگر او را الگو قرار ندهم می ترسم روز قیامت به او ملحق نشوم.

 ----------------------------

منابع:

 بحارالانوار، ‌ج 40، ص 331 ------ مناقب.





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، داستان اهل بیت، داستان قدیمی، داستان دینی، داستان قرآنی، داستان و قصه، داستان واقعی،
لینک های مرتبط :


 پیامبر صلی الله علیه و آله روزی در جمع سلمان، ابوذر، مقداد و ابوایوب انصاری بر جانشینی علی علیه السلام تصریح کرد و در پایان سخنش فرمود: به خداوند شکایت امتم را می کنم که حق برادرم را انکار خواهند کرد و علیه او همدست خواهند شد و به او و فرزندانش ستم خواهند کرد و حقشان را خواهند گرفت.

 اصحاب گفتند: ای رسول خدا، آنچه فرمودید، به‌راستی رخ خواهد داد؟

 پیامبر فرمود: آری. علی را به خشم می آورند و دلش را از غصه پر می کنند ولی او صبر پیشه می کند و عاقبت نیز کشته خواهد شد.

 وقتی فاطمه سلام الله علیها صدای پیامبر خدا را شنید، گریان نزد پدر آمد و گفت: شنیدم که چیزهایی درباره پسر عمویم، علی و فرزندانم می گفتید.

 رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: ای فاطمه، تو نیز مورد ظلم قرار می گیری و حق تو را نیز می گیرند. تو اولین نفر از خاندانم هستی که به من ملحق می شوی. ای فاطمه، من با آن کس که تو را دوست بدارد، دوستم و با هر کس که با تو بجنگد، در جنگم. تو را امانت به خداوند و جبرئیل و فرد صالحی از مؤمنین می سپرم.

 سلمان پرسید: ای رسول خدا، فرد صالحی از مؤمنین کیست که دخترت فاطمه را به او می سپری؟

 پیامبر فرمود: علی بن ابی طالب است.

-------------------------------- 

منابع:

 بحارالانوار، ج 36، ص 264، حدیث 85 ------ کشف الیقین.





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، داستان دینی، داستان قرآنی، داستان اهل بیت، داستان مذهبی، داستان قدیمی، داستان و قصه،
لینک های مرتبط :


زنى که همیشه بسم الله الرحمن الرحیم می گفت در تحفةالاخوان حکایت شده است که مردى منافق زن مؤمنى داشت که در تمام امور خود به اسم بارى تعالى مدد مىجست و در هر کار «بسم الله الرحمن الرحیم» می گفت و شوهرش از توسل و اعتقاد او به بسمالله بسیار خشمناک مىشد و از منع او چاره نداشت تا آنکه روزى کیسه کوچکى از زر را به آن زن داد و گفت او را نگاه بدارد!

زن کیسه را گرفت و گفت: «بسم الله الرحمن الرحیم» آن را در پارچهاى پیچید وگفت: «بسم الله الرحمن الرحیم» و آن را در مکانى پنهان نمود و بسمالله گفت.فرداى آن روز شوهرش کیسه را سرقت نمود و به دریا انداخت تا آنکه او را بى اعتقاد و شرمنده کند.پس از انداختن کیسه در دریا به دکان خود نشست و در بین روز صیادى دو ماهى آورد که بفروشد.مرد منافق آن دو ماهى را خرید و به منزل خود فرستاد که آن زن غذایى از براى شب او طبخ کند.

چون زن شکم یکى از آن ماهیان را پاره نمود کیسه را در میان شکم او دید! بسم الله گفت و آن را برداشت و در مکان اوّل گذاشت.چون شب شد و شوهرش به منزل آمد زن ماهیان بریان را نزد او حاضر ساخته، تناول نمودند.آنگاه مرد گفت: کیسه زر را که نزدت به امانت گذاشتم بیاور.

آن زن برخاسته، «بسم الله الرحمن الرحیم» گفت و آن را در پیش شوهرش گذاشت.شوهرش از مشاهده کیسه بسیار تعجب نموده و سجده الهى را به جاى آورد و از جمله مؤمنان گردید.




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، داستان های واقعی، قصه، داستان دینی، داستان های قرآنی، داستان های مذهبی، داستان و قصه،
لینک های مرتبط :


 روایت شده كه جماعتى از سرزمین روم وارد شهر مدینه شدند و در میانشان مرد دانشمندى از راهبهاى نصارى بود و در آن وقت حكومت مسلمین به دست أبو بكر بود، راهب با شتر خود كه بار آن طلا و نقره بود به سوى مسجد مدینه كه أبوبكر با جماعتى از مهاجر و انصار در آنجا بودند رفت.

 راهب پس از عرض احترام و اظهار محبّت گفت: كدام یك از شما جانشین پیامبرتان و امین دین شما است؟

 حاضرین به جانب أبوبكر اشاره نمودند.

 راهب گفت: اى شیخ نام شما چیست؟

 گفت: نام من عتیق است.

 راهب پرسید: نام دیگرت چیست؟ گفت: صدّیق.

 راهب گفت: نام دیگر شما چه مى‏باشد؟

 گفت: جز اینها نام دیگرى براى خود نمى‏دانم.

 راهب گفت: شما آن فردى نیستى كه در پى او مى‏باشم.

 أبوبكر گفت: حاجت و مقصود تو چیست؟

 راهب گفت: من از سرزمین روم با این شتر و بار طلا و نقره اش بدینجا آمده ام تا از امین این امّت مسأله اى را بپرسم كه در صورت پاسخ به آن مسلمان می شوم و مطیع فرمان او خواهم شد و این همه طلا و نقره را میان شما پخش خواهم كرد و در صورت عجز از پاسخ از همان راهى كه آمده ام برگشته و اسلام را قبول نكنم.

 أبوبكر گفت: آن مسائلى كه منظور دارى بپرس؟

 راهب گفت: بخدا سوگند هیچ سخنى نگویم تا شما مرا از هر تعرّضى امان دهى!

 أبوبكر گفت: تو در امانى و هیچ مشكلى نخواهى داشت، آنچه می خواهى بگو؟

 راهب گفت: مرا خبر دهید از آن چیزى كه براى خدا نبوده و خدا آن را ندارد و آنچه از خدا نباشد و آنچه كه خداوند آن را نداند؟

 أبوبكر متحیّر شده و هیچ جوابى نداد و پس از اینكه زمانى ساكت ماند دستور داد عمر را حاضر كنند و چون او حاضر شده و پهلویش نشست أبوبكر به راهب گفت: از این شخص بپرس.

 پس راهب رو به عمر كرده و سؤال خود را تكرار كرد و او نیز از پاسخ به آن عاجز ماند.

 سپس عثمان وارد مسجد شد و همان مذاكره سابق میان او و راهب نیز انجام شد ولى عثمان نیز از جواب به آن سؤال فرومانده و ساكت شد.

 پس راهب با خود گفت: اینان شیوخ بزرگوارى هستند، ولى افسوس كه به خود مغرور بوده و متكبّرند، سپس برخاست تا از مسجد خارج شود.

 أبوبكر گفت: اى دشمن خدا اگر وفاى به عهد نبود زمین را از خونت رنگین مى‏ساختم.

 در اینجا سلمان فارسى رضى اللَّه عنه برخاسته و به خدمت حضرت أمیر علیه السّلام رسیده (او با دو فرزندش حسن و حسین در وسط خانه نشسته بود) و آن حضرت را از جریان مسجد با خبر ساخت.

 حضرت أمیر علیه السّلام با شنیدن جریان برخاسته و رهسپار مسجد شد و حسن و حسین علیهما السّلام نیز به دنبال پدرشان آمدند. تا حضرت أمیر علیه السّلام به مسجد وارد شد جماعت حاضر با تكبیر و حمد الهى خوشحال و مسرور گشته و در برابر آن جناب همگى برخاسته و او را جا دادند. پس أبوبكر راهب را خطاب كرده و گفت: كسى را كه تو می خواستى حاضر شد، آنچه می خواهى از او بپرس!

 راهب نیز روى به جانب آن حضرت نموده و گفت: اى جوان نامت چیست؟

 فرمود: اسم من نزد یهود «الیا» و نزد نصارى «ایلیا» و نزد پدرم «علىّ» و نزد مادرم «حیدره» مى‏باشد.

 راهب گفت: مقام و نسبت تو از پیامبر اسلام چیست؟

 فرمود: من پسر عمو و داماد و همچون برادر پیغمبر هستم.

 راهب گفت: به خداى عیسى قسم كه تو مطلوب من هستى. به من خبر بده از آنچه خدا را نیست و آنچه از خدا نیست و آنچه خدا آن را نداند.

 

فرمود: با فرد خبیر و آگاهى روبرو شدى، امّا اینكه گفتى «آنچه خدا را نیست» همان زوج و فرزند است كه خدا را عیال و فرزندى نباشد و اینكه گفتى «آنچه از خدا نیست» عبارت است از ظلم كه خداوند در حقّ هیچ كس ظلم روا ندارد و اینكه گفتى: «آنچه خدا آن را نداند»، خداوند براى خود هیچ شریكى را نمی شناسد.

 

راهب برخاسته و كمربند (نشان مذهبى) خود را باز كرد و پیشانى آن حضرت را بوسیده و گفت: من شهادت مى‏دهم كه خداوند شریكى نداشته و تنها است و شهادت می دهم كه محمّد از جانب خدا به مقام نبوّت مبعوث گشته است و شهادت می دهم كه تو خلیفه و وصىّ پیغمبر و امین امّت اسلامى و معدن دین و حكمت و سرچشمه علم و برهان هستى! من نام تو را در تورات به عنوان «الیا» و در انجیل به عنوان «ایلیا» و در قرآن به عنوان «علىّ» و در كتابهاى گذشته به عنوان «حیدره» خوانده ام و من روى اطّلاعات خودم معتقدم كه تو وصىّ پیغمبرى و أمیر این حكومت و از همه به این مكان سزاوارترى. پس جریان امور تو با این قوم چیست؟

 

أمیر المؤمنین علیه السّلام جواب مختصرى از سخن راهب داد و راهب برخاسته و اموال خود را تسلیم آن حضرت نمود و آن جناب علیه السّلام نیز همان لحظه تمام آن طلا و نقره را به فقرا و نیازمندان مدینه تقسیم و از مسجد بیرون رفت. و راهب مسلمان به شهر خود بازگشت.

 

منبع:

 

احتجاج - ج‏1، ص: 446- 450.





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان حضرت علی، داستان، قصه، داستان اهل بیت، داستان دینی، داستان قرآنی، داستان واقعی،
لینک های مرتبط :


مرحوم آیت الله العظمی اراکی(ره) که از بزرگان عالم اسلام و از فقیهان

 وارسته بودند ، فرمودند : مرحوم آخوند ملّا محمد کبیر ، قطعه زمینی در

 اطراف سلطان آباد اراک داشته که در آن زراعت می کرد ، و نان سال اهل و

 عیال خود را از آن زمین به دست می آورد .

یک وقت که حاصل زمین را خرمن کرده بود و در دشت ، خرمن های دیگری

 نیز وجود داشت ، کسی عمداً یا سهواً آتش روشن می کند باد می وزرد و

 آتش به خرمن ها می افتد و خرمن ها یکی پس از دیگری در آتش می

 سوزد .

شخصی نزد مرحوم آخوند کبیر می ورد و می گوید : چرا نشسته ای ؟

 نزدیک است خرمن شما آتش بگیرد . آخوند کبیر تا این سخن را می شنود

 عبا و عمّامه را می پوشد و قرآن به دست ، به سر خرمن می رود و رو به

 آتش می ایستد و خطاب به آن می گوید : ای آتش ، این نان خانواده و اهل

 و عیال من است ، تو را به این قرآن قسم می دهم متعرّض این خرمن

 نشوی . در حالی که تمام خرمن های دیگر خاکستر شده بود ، این یک

 خرمن سالم ماند ! هر کسی می آمد و می دید ، انگشت حیرت به دندان

 می گرفت و متحیّر می شد که چطور خرمن سالم مانده است ؟!

این بزرگوار تربیت شده و درس گرفته از مکتب حضرت ابراهیم (ع) هستند

 که چون خداوند به آتش امر کرد :

 یا نارُ کُونی بَرداً وَ سَلاماً « انبیاء - 69 »

ای آتش ، سرد و مایه ی ایمنی باش

آنان آموخته اند که هر چیزی ممکن است به امر خداوند و به اذن او انجام

 گیرد . بزرگان دین نیز به هنگام مشکلات ، با توجه به آیات قرآن و زندگی

 معصومین ، مصایب را از خود دور یا تحمّل آن را بر خود شیرین می کردند .

 

 





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، قصه، داستان عرفا، داستان واقعی، داستان قرآنی،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 27 دی 1396 :: نویسنده : سید داود ساجد

آیت الله شیخ مجتبی قزوینی ، رحمة الله علیه ، عارف و استاد بزرگ اخلاق و معنویت ، فرمودند : از صحن مبارک امام رضاعلیه السلام ، عبور میکردم، شخصی را دیدم که در یکی از غرفه های اطراف صحن ، مشغول تلاوت قرآن بود ، شخصی به او نزدیک شد و با پایش به دست او زد ، قرآن به روی زمین پرت شد و با پرخاش گفت :

این چیست که خودت را به آن سرگرم کرده ای ؟ من از این حادثه خیلی ناراحت شدم و ناگهان آیه ای به قلبم خطور کرد و دیدم که آن مرد ، در همان لحظه ، دلش درد گرفت و ناله اش بلند شد .

من به آن شخص نزدیک شدم و به او گفتم :

آیه ای از قران کریم در نظرم آمد و تو را این گونه دردمند و عاجز کرده است . آیا این دلیل بر حقانیت قران نیست ؟

آن شخص شروع به التماس کرد تا او را از آن حالت جانکاه بدر آورم . برایش دعا کردم و حالش خوب شد .

مدتی از این ماجرا سپری شد . تا این که یک روز ، شخصی با ظاهری خداپسند ، نزد من آمد و گفت : آیا مرا می شناسی ؟ گفتم : خیر .

گفت : من همان فردی هستم که آن حادثه برایم پیش آمد و از آن روز به بعد ، به برکت نفس قّدس و قرآنی شما ، در طریق هدایت قرار گرفتم و زندگیم کاملاً دگرگون شده است .

 





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان های اعجاب انگیز، داستان های قرآنی، داستان واقعی، داستان قرآن، داستان، قصه،
لینک های مرتبط :


دانلود سخنرانی استاد رائفی پور با موضوع حماسه 9 دی و تجمعات اخیر - رودهن - 1396/10/10

حجم فایل : 12 مگابایت
نوع فایل : mp3
زمان فایل : 69 دقیقه





نوع مطلب : سخنرانی های استاد رائفی پور، 
برچسب ها : رائفی پور، علی اکبر رائفی پور، دانلود علی اکبر رائفی پور، دانلود رائفی پور، سخنرانی های رائفی پور، سخنان رائفی پور، دانلود سخنرانی رائفی پور،
لینک های مرتبط :


دانلود سخنرانی استاد رائفی پور با موضوع 39 سال با انقلاب اسلامی

12  دی 1396 - ایلام

حجم فایل : 13 مگابایت
زمان فایل : 76 دقیقه
نوع فایل : Mp3





نوع مطلب : سخنرانی های استاد رائفی پور، 
برچسب ها : رائفی پور، استاد رائفی پور، دانلود سخنرانی رائفی پور، دانلود سخنرانی های استاد رائفی پور، علی اکبر رائفی پور، دانلود علی اکبر رائفی پور، دانلود رائفی پور،
لینک های مرتبط :


دانلود سخنرانی استاد رائفی پور - فتنه های آخرالزمان

مکان و زمان سخنرانی : بیرجند 1395/9/12

حجم : 17 مگابایت

نوع فایل : Mp3
زمان : 96 دقیقه






نوع مطلب : سخنرانی های استاد رائفی پور، 
برچسب ها : دانلود رائفی پور، دانلود سخنرانی استاد رائفی پور، رائفی پور، استاد رائفی پور، علی اکبر رائفی پور، سخنان رائفی پور،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 39 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب