تبلیغات
نگاهی به ژرفای نگاه
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : سید داود ساجد
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
نگاهی به ژرفای نگاه
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM

«دکتر تومانیانس» در  کتاب Hygienic ruler in Islam، برخی از فواید مصرف نمک پیش از غذا را این‌گونه بیان کرده است:


1. بنابر یافته‌های علوم پزشکی، دهان محل تجمع انواع میکروبها است که بر اثر استعمال نمک پیش از غذا، آنها برطرف می‌شوند.

2. آب دهان (بزاق) از چشمه‌هایی به‌نام غدد بزاقی جاری می‌شوند که هرچه با غذا مخلوط شوند، غذا زودتر از گلو پایین می‌رود و زودتر هضم می‌شود؛ ورود نمک در دهان، غده‌های اطراف دهان را تحریک می‌کند و به ترشح آنها سرعت می‌بخشد، از این رو، غذا را زودتر هضم می‌کند و برای فرو بردن حاضر می‌سازد.

3. زمانی که نمک وارد معده خالی از غذا می‌شود، غده معده را تحریک می‌کند و ترشحات زیادتری به‌وجود می‌آورد؛ پس «اسفیورت» نمک سبب زود فرو بردن و زود هضم شدن غذا می‌شود.

4. از آنجا که نمک پیش از غذا تحریک‌کننده غده‌های هاضمه است، بر اثر تحریک آنها، انسان میل به غذا خوردن می‌یابد بنابراین، نمک سبب زیاد شدن اشتها می‌شود.

5. چنانچه مواد شیمیایی، بیش از اندازه معمول در معده ترشح شود، موجب سوء‌هاضمه می‌شود و نمک پیش از غذا، به‌دلیل دارا بودن اثر اسیدی، آن را خنثی و بی‌اثر، و سوء‌هاضمه را برطرف می‌کند.

6. در بدن و خون و ساختمان جسم مقدار معینی نمک وجود دارد که اگر این مقدار کاهش یابد، موجب امراض مختلفی در اعضاء بدن می‌شود اما وقتی نمک پیش از غذا وارد معده شود، مقدار مورد نیاز را برای کمبود خود نگه می‌دارد و در حقیقت، مقدار از دست رفته را جبران می‌‌کند.

7. بدن انسان به‌منظور برطرف کردن نمک، به آب نیاز دارد و استعمال نمک، پیش از غذا و نوشیدن آب، سبب افزایش «ادرار» و شست‌وشوی کلیه و مثانه با آب نمک می‌شود.

8. بر اثر نمک خوردن، مقداری از آب بدن از روزنه‌های پوست بیرون می‌آید و به این ترتیب، سوراخ‌های تنفسی پوستی، پاک و پاکیزه می‌شوند.

9. خوردن نمک پس از صرف غذا نیز، غدد بزاقی را تحریک می‌کند و باعث زیاد شدن آب دهان می‌شود بنابراین، انسان ناگزیر به فرو بردن یا بیرون کردن آن از دهان می‌شود که در هر دو صورت، چربی یا غذای باقی‌مانده در دهان و بین دندان به‌همراه آب دهان برطرف می‌شود.

10. اگر انسان غذایی بخورد که نمک آن کم باشد یا در معده ترشحات مواد نمکی نباشد، غذا دیرتر هضم می‌شود و این، سبب بروز سوء هاضمه می‌شود؛ خوردن نمک، پیش از غذا، این آسیب را برطرف می‌کند.

انتهای پیام/*




نوع مطلب : طب و تغذیه اسلامی، 
برچسب ها : خواص نمک، فواید نمک، مضرات نمک، خوردن نمک، نظر دانشمندان درباره نمک،
لینک های مرتبط :


طرح یا علی ابن موسی الرضا با کیفیت بالا و فرمت JPG

لینک دانلود با فرمت JPG

لینک دانلود با فرمت PSD (حجم : 5/9 مگابایت)






نوع مطلب : دانلود نرم افزار، 
برچسب ها : طرح وکتور امام رضا، وکتور یا امام رضا، نستعلیق یا امام رضا، طرح یا امام رضا، طرح یا علی بن موسی الرضا،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 3 اسفند 1396 :: نویسنده : سید داود ساجد

علیّ بن ابوحمزه ثمالی حکایت نماید:

روزی یکی از دوستان حضرت ابوالحسن امام موسی کاظم علیه السلام به دیدار آن حضرت آمد؛ و حضرتش را به میهمانی در منزل خود دعوت کرد.

امام علیه السلام دعوت دوست خود را پذیرفت و به همراه آن شخص حرکت کرد تا به منزل او رسید.

همین که حضرت وارد منزل شد، میزبان تختی را مهیّا نمود و امام کاظم علیه السلام بر آن تخت جلوس فرمود.

چون صاحب منزل به دنبال آوردن غذا رفت، حضرت متوجّه شد که یک جفت کبوتر زیر تخت در حال بازی و معاشقه با یکدیگر می باشند.

وقتی صاحب منزل با ظرف غذا نزد حضرن وارد شد، امام علیه السلام در حال خنده و تبسّم مشاهده کرد، از روی تعجّب اظهار داشت: یاابن رسول اللَّه! این خنده و تبسّم برای چیست؟

حضرت فرمود: برای این یک جفت کبوتری است، که زیر تخت مشغول شوخی و بازی هستند، کبوتر نر به همسر خود می گوید: ای انیس و مونس من، ای عروس زیبای من! قسم به خداوند یکتا! بر روی زمین موجودی محبوبتر و زیباتر از تو نزد من نیست؛ مگر این شخصیّتی که روی تخت نشسته است.

صاحب منزل با تعجّب عرضه داشت: آیا شما زبان حیوانات و سخن کبوتران را هم می فهمید؟

امام علیه السلام فرمود: بلی، ما اهل بیت رسالت، سخن حیوانات و پرندگان را می دانیم؛ و بلکه تمام علوم اوّلین و آخرین به ما داده شده است.

 

** مختصر بصائرالدّرجات: ص 114، بحارالأنوار: ج 41، ص 56، ح 65.***





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، داستان اهل بیت، داستان کبوتر، داستانی درباره کبوتر، داستان واقعی، داستان امامان، داستان و قصه،
لینک های مرتبط :


امام صادق (علیه السلام):

 

«در خانه‌ای که گوسفند نگهداری می‌شود، ملائکه آن خانه و اهل آن خانه را مقدس می‌کنند. شخصی به امام صادق عرض کرد که ملائکه چگونه مقدس می‌کنند؟

 

امام فرمود: فرشته‌ای می‌آید و روی آن خانه می‌ایستد و هر صبح و شام می‌گوید: مقدس [پاک و طاهر] باشید، برکت به شما داده شود و غذایی که می‌خورید، پاک باد[1]».

 


1- اُنظرالوسائل، ج۸، ص۳۷۱، باب۲۹، من ابواب احکام الدواب.





نوع مطلب : سبک زندگی اسلامی، 
برچسب ها : نگهداری گوسفند، گوسفند در اسلام، حدیث درباره گوسفند، روایت درباره گوسفند، گوسفند و برکت،
لینک های مرتبط :


مرحوم قاضی در صد سال اخیر بی نظیر هستند، شاگردهای ایشان امثال آیت لله بهجت و علامه طباطبایی بودند، کسانی که خود مرجع و مجتهد و دارای کرامت بودند.

 ایشان(مرحوم قاضی) زمانی که در نجف زندگی می کردند، هم محله لاتی می شوند که با تمام لاتی اش، مرحوم قاضی را دوست داشت، این لات به قاسم معروف بود؛ مرحوم قاضی آخر آدم ها را می دانست.

 در مورد این که آخر کار آدم ها را می دانست خاطره ای را که زمان رحلت آیت الله خویی از رادیوی خودمان به نقل از شاگرد آیت الله خویی برایتان بگویم.

 نشان دادن زندگی آیت الله خویی تا پایان مرگش توسط مرحوم قاضی

 شاگرد آیت الله خویی تا زمانی که ایشان زنده بود، اجازه نقل این خاطره را نداشت.

 آیت الله خویی می گفت: «در جوانی به نجف رفتم، شنیدم آقای قاضی استاد اخلاق و عرفان است؛ عده ای هم بدی او (مرحوم قاضی) را می گفتند که مثلا درویش است.»

 « من شک کردم که بروم یا نروم، تا این که ناگهان پیکی از طرف خود مرحوم قاضی پیغامی آورد که فلانی ! تو که بچه نیستی، گول بخوری، درس خوانده ای، پس به مجلس ما بیا.دیدم درست می گویند، برای همین رفتم و در جلسه درس مرحوم قاضی شرکت کردم.»

 بعد از این آیت الله خویی چند سالی شاگردی مرحوم قاضی را می کند و در یک ماه رمضان از ایشان دستور عملی را می خواهد تا بتواند ماه رمضان را به طور کامل درک کند. مرحوم قاضی هم دستوری می دهند و می گویند شب بیست و سوم ماه رمضان بیا.

 وقتی آیت الله خویی پیش مرحوم قاضی می رود، ایشان دستشان را بالا می گیرند، آیت الله خویی می گوید «ناگهان آن طرف دست ایشان، شبح خودم را دیدم. سنم بالا رفت و شاگردانم بیشتر شد، سوالات فقهی را از سرتاسر جهان اسلام از من می پرسیدند. گذران زندگی ام را آن طرف دست مرحوم قاضی می دیدم که ناگهان از ماذنه های بعضی مساجد صدا آمد که آیت الله خویی رحلت کرد، یعنی مرگ خودم را هم دیدم. مرحوم قاضی به من گفت، این ها را نشان دادم که یقین پیدا کنی.»

 مرحوم قاضی بعدا می گوید که اگر این سید طاقت داشت، بعد از مرگش را هم نشان می دادم.

 مرحوم قاضی این چنین آدمی بود. ایشان به قاسم که لات محله شان بود گفت: «قاسم، مگر محبت من را نداری، پس امشب بلند شو و قبل از نماز صبح، نماز شب بخوان و بخواب». اگر ما می بودیم اول می گفتیم، نمازهای واجب را بخواند، ببینید مرحوم قاضی کجا را دیده است.

 قاسم می گوید: «من نماز صبح بلد نیستم، چه برسد به نماز شب؛ نمی توانم آن موقع صبح بیدار شوم، چرا که تا ظهر می خوابم.» مرحوم قاضی جواب می دهد که «تو نیت کن، من بیدارت می کنم.» بیدار کردن مرحوم قاضی مثل این نبوده است که برود درب خانه اش رو بزند.

 قاسم یک ساعتی را نیت می کند و همان ساعت هم بیدار می شود، وقتی بیدار شد دید چه حال خوشی دارد، خیلی از ماها در نماز شب بیدار می شویم؛ اما حال نداریم.

 قاسم رفت وضو بگیرد و در همین که آستین ها را بالا می زد، می گفت:« خدایا در این دنیا کسانی هستند که صدایشان برای ملائکه و تو آشناست؛ اما صدای من آشنا نیست، دیر به درگاهت آمده ام، مرا بپذیر»

 لاتی که مردم از نیم خوره غذایش برای تبرک می بردند

 قاسم بعد از این قضیه جز شاگردان آیت الله قاضی می شود؛ به طوری که مردم نیم خورده غذایش را برای تبرک می بردند.





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان و قصه، داستان قدیمی، داستان عرفا، داستان واقعی، داستان صالحین، داستان،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 9 بهمن 1396 :: نویسنده : سید داود ساجد

عیسی شلقان روایت کرده است: در نظر داشتم راجع به ابی الخطاب از امام صادق علیه السلام سوال کنم. (که با توجه به سابقه خوب و فساد فعلی اش چگونه آدمی است) وقتی به محضر امام رسیدم، فرمود: چرا نزد فرزندم موسی نمی روی و سوالات خود را، هر چه باشد، از او نمی پرسی؟

 من نزد موسی بن جعفر علیه السلام رفتم که در آن زمان کودک بود. چشمش که به من افتاد، بدون اینکه چیزی بگویم، فرمود: ای عیسی، خداوند از پیامبران پیمان نبوت گرفته و آنها هرگز تخطی نکردند. از اوصیاء پیمان وصایت گرفته و آنان نیز هرگز تخلف ننمودند و بار الهی را به مقصد رساندند. (یعنی پیامبران و اوصیاء ایشان معصومند و به دور از خطا) ولی خداوند بار ایمان را در قلب برخی می گذارد و آنها بر اثر سوء رفتار خود لیاقت استمرار فیض الهی را در خود از بین می برند و سرانجام خداوند این بار امانت را از قلبشان خارج می سازد. ابوالخطاب از کسانی است که ایمان از قلبش خارج شده است.

 من شگفت زده شدم. او را در آغوش گرفتم و پیشانی نورانیش را بوسیدم و گفتم: پدر و مادرم فدای تو باد.

 وقتی خدمت امام صادق برگشتم، فرمود: عیسی چه کردی؟

 گفتم: وقتی پیش موسی رفتم، بدون آنکه سوال کنم، پاسخم را داد و من دانستم که او صاحب امر و امام پس از شماست.

 فرمود: ای عیسی اگر تمام راز و رمز علوم قرآنی الهی را از او بپرسی، جواب صحیح می دهد.

 ---------------------

منابع:

 بحار الانوار، ج 48، ص 24، ج 40 از قرب الاسناد.





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، داستان و قصه، داستان اهل بیت، داستان امامان، داستان قدیمی، داستان دینی، داستان مذهبی،
لینک های مرتبط :


  سوید بن غفله می گوید: به حضور علی علیه السلام رسیدم. دیدم نشسته و ظرفی از شیر و مقداری نان جوین خشک در برابرش است؛ نان را با دستش خرد می کند، و هر گاه نان با دستش نمی شکند، آن را با زانو می شکند و در ظرف شیر می ریزد.

 امام به من فرمود: بفرما و از این غذای ما بخور.

 گفتم:‌ من روزه هستم.

 حضرت فرمود: از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که فرمود: هر کس به خاطر روزه، از غذای مورد اشتهایش چشم بپوشد، بر خدا واجب است که او را از خوردنی و نوشیدنی بهشت بهره مند سازد.

 سوید بن غفله می افزاید: به خدمتکار امام که نزد او ایستاده بود، گفتم: ای فضه، آیا در مراعات حق این مرد، از خدا نمی ترسید؟ چرا نان نرم برایش نمی پزید؟

 فضه پاسخ داد: امام با ما شرط کرده است که نان نرم برایش نبریم.

 و امام علی علیه السلام فرمود: پدر و مادرم فدای آنکه هیچ‌گاه نانش نرم نبود و تا روز فوتش هرگز سه روز پیاپی یک وعده کامل از نان گندم نخورد. من دیده‌ام رسول خدا صلی الله علیه و آله نانی خشکتر از نان من می خورد و جامه ای خشن‌تر از جامه من می پوشید و من اگر او را الگو قرار ندهم می ترسم روز قیامت به او ملحق نشوم.

 ----------------------------

منابع:

 بحارالانوار، ‌ج 40، ص 331 ------ مناقب.





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، داستان اهل بیت، داستان قدیمی، داستان دینی، داستان قرآنی، داستان و قصه، داستان واقعی،
لینک های مرتبط :


 پیامبر صلی الله علیه و آله روزی در جمع سلمان، ابوذر، مقداد و ابوایوب انصاری بر جانشینی علی علیه السلام تصریح کرد و در پایان سخنش فرمود: به خداوند شکایت امتم را می کنم که حق برادرم را انکار خواهند کرد و علیه او همدست خواهند شد و به او و فرزندانش ستم خواهند کرد و حقشان را خواهند گرفت.

 اصحاب گفتند: ای رسول خدا، آنچه فرمودید، به‌راستی رخ خواهد داد؟

 پیامبر فرمود: آری. علی را به خشم می آورند و دلش را از غصه پر می کنند ولی او صبر پیشه می کند و عاقبت نیز کشته خواهد شد.

 وقتی فاطمه سلام الله علیها صدای پیامبر خدا را شنید، گریان نزد پدر آمد و گفت: شنیدم که چیزهایی درباره پسر عمویم، علی و فرزندانم می گفتید.

 رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: ای فاطمه، تو نیز مورد ظلم قرار می گیری و حق تو را نیز می گیرند. تو اولین نفر از خاندانم هستی که به من ملحق می شوی. ای فاطمه، من با آن کس که تو را دوست بدارد، دوستم و با هر کس که با تو بجنگد، در جنگم. تو را امانت به خداوند و جبرئیل و فرد صالحی از مؤمنین می سپرم.

 سلمان پرسید: ای رسول خدا، فرد صالحی از مؤمنین کیست که دخترت فاطمه را به او می سپری؟

 پیامبر فرمود: علی بن ابی طالب است.

-------------------------------- 

منابع:

 بحارالانوار، ج 36، ص 264، حدیث 85 ------ کشف الیقین.





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، داستان دینی، داستان قرآنی، داستان اهل بیت، داستان مذهبی، داستان قدیمی، داستان و قصه،
لینک های مرتبط :


زنى که همیشه بسم الله الرحمن الرحیم می گفت در تحفةالاخوان حکایت شده است که مردى منافق زن مؤمنى داشت که در تمام امور خود به اسم بارى تعالى مدد مىجست و در هر کار «بسم الله الرحمن الرحیم» می گفت و شوهرش از توسل و اعتقاد او به بسمالله بسیار خشمناک مىشد و از منع او چاره نداشت تا آنکه روزى کیسه کوچکى از زر را به آن زن داد و گفت او را نگاه بدارد!

زن کیسه را گرفت و گفت: «بسم الله الرحمن الرحیم» آن را در پارچهاى پیچید وگفت: «بسم الله الرحمن الرحیم» و آن را در مکانى پنهان نمود و بسمالله گفت.فرداى آن روز شوهرش کیسه را سرقت نمود و به دریا انداخت تا آنکه او را بى اعتقاد و شرمنده کند.پس از انداختن کیسه در دریا به دکان خود نشست و در بین روز صیادى دو ماهى آورد که بفروشد.مرد منافق آن دو ماهى را خرید و به منزل خود فرستاد که آن زن غذایى از براى شب او طبخ کند.

چون زن شکم یکى از آن ماهیان را پاره نمود کیسه را در میان شکم او دید! بسم الله گفت و آن را برداشت و در مکان اوّل گذاشت.چون شب شد و شوهرش به منزل آمد زن ماهیان بریان را نزد او حاضر ساخته، تناول نمودند.آنگاه مرد گفت: کیسه زر را که نزدت به امانت گذاشتم بیاور.

آن زن برخاسته، «بسم الله الرحمن الرحیم» گفت و آن را در پیش شوهرش گذاشت.شوهرش از مشاهده کیسه بسیار تعجب نموده و سجده الهى را به جاى آورد و از جمله مؤمنان گردید.




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، داستان های واقعی، قصه، داستان دینی، داستان های قرآنی، داستان های مذهبی، داستان و قصه،
لینک های مرتبط :


 روایت شده كه جماعتى از سرزمین روم وارد شهر مدینه شدند و در میانشان مرد دانشمندى از راهبهاى نصارى بود و در آن وقت حكومت مسلمین به دست أبو بكر بود، راهب با شتر خود كه بار آن طلا و نقره بود به سوى مسجد مدینه كه أبوبكر با جماعتى از مهاجر و انصار در آنجا بودند رفت.

 راهب پس از عرض احترام و اظهار محبّت گفت: كدام یك از شما جانشین پیامبرتان و امین دین شما است؟

 حاضرین به جانب أبوبكر اشاره نمودند.

 راهب گفت: اى شیخ نام شما چیست؟

 گفت: نام من عتیق است.

 راهب پرسید: نام دیگرت چیست؟ گفت: صدّیق.

 راهب گفت: نام دیگر شما چه مى‏باشد؟

 گفت: جز اینها نام دیگرى براى خود نمى‏دانم.

 راهب گفت: شما آن فردى نیستى كه در پى او مى‏باشم.

 أبوبكر گفت: حاجت و مقصود تو چیست؟

 راهب گفت: من از سرزمین روم با این شتر و بار طلا و نقره اش بدینجا آمده ام تا از امین این امّت مسأله اى را بپرسم كه در صورت پاسخ به آن مسلمان می شوم و مطیع فرمان او خواهم شد و این همه طلا و نقره را میان شما پخش خواهم كرد و در صورت عجز از پاسخ از همان راهى كه آمده ام برگشته و اسلام را قبول نكنم.

 أبوبكر گفت: آن مسائلى كه منظور دارى بپرس؟

 راهب گفت: بخدا سوگند هیچ سخنى نگویم تا شما مرا از هر تعرّضى امان دهى!

 أبوبكر گفت: تو در امانى و هیچ مشكلى نخواهى داشت، آنچه می خواهى بگو؟

 راهب گفت: مرا خبر دهید از آن چیزى كه براى خدا نبوده و خدا آن را ندارد و آنچه از خدا نباشد و آنچه كه خداوند آن را نداند؟

 أبوبكر متحیّر شده و هیچ جوابى نداد و پس از اینكه زمانى ساكت ماند دستور داد عمر را حاضر كنند و چون او حاضر شده و پهلویش نشست أبوبكر به راهب گفت: از این شخص بپرس.

 پس راهب رو به عمر كرده و سؤال خود را تكرار كرد و او نیز از پاسخ به آن عاجز ماند.

 سپس عثمان وارد مسجد شد و همان مذاكره سابق میان او و راهب نیز انجام شد ولى عثمان نیز از جواب به آن سؤال فرومانده و ساكت شد.

 پس راهب با خود گفت: اینان شیوخ بزرگوارى هستند، ولى افسوس كه به خود مغرور بوده و متكبّرند، سپس برخاست تا از مسجد خارج شود.

 أبوبكر گفت: اى دشمن خدا اگر وفاى به عهد نبود زمین را از خونت رنگین مى‏ساختم.

 در اینجا سلمان فارسى رضى اللَّه عنه برخاسته و به خدمت حضرت أمیر علیه السّلام رسیده (او با دو فرزندش حسن و حسین در وسط خانه نشسته بود) و آن حضرت را از جریان مسجد با خبر ساخت.

 حضرت أمیر علیه السّلام با شنیدن جریان برخاسته و رهسپار مسجد شد و حسن و حسین علیهما السّلام نیز به دنبال پدرشان آمدند. تا حضرت أمیر علیه السّلام به مسجد وارد شد جماعت حاضر با تكبیر و حمد الهى خوشحال و مسرور گشته و در برابر آن جناب همگى برخاسته و او را جا دادند. پس أبوبكر راهب را خطاب كرده و گفت: كسى را كه تو می خواستى حاضر شد، آنچه می خواهى از او بپرس!

 راهب نیز روى به جانب آن حضرت نموده و گفت: اى جوان نامت چیست؟

 فرمود: اسم من نزد یهود «الیا» و نزد نصارى «ایلیا» و نزد پدرم «علىّ» و نزد مادرم «حیدره» مى‏باشد.

 راهب گفت: مقام و نسبت تو از پیامبر اسلام چیست؟

 فرمود: من پسر عمو و داماد و همچون برادر پیغمبر هستم.

 راهب گفت: به خداى عیسى قسم كه تو مطلوب من هستى. به من خبر بده از آنچه خدا را نیست و آنچه از خدا نیست و آنچه خدا آن را نداند.

 

فرمود: با فرد خبیر و آگاهى روبرو شدى، امّا اینكه گفتى «آنچه خدا را نیست» همان زوج و فرزند است كه خدا را عیال و فرزندى نباشد و اینكه گفتى «آنچه از خدا نیست» عبارت است از ظلم كه خداوند در حقّ هیچ كس ظلم روا ندارد و اینكه گفتى: «آنچه خدا آن را نداند»، خداوند براى خود هیچ شریكى را نمی شناسد.

 

راهب برخاسته و كمربند (نشان مذهبى) خود را باز كرد و پیشانى آن حضرت را بوسیده و گفت: من شهادت مى‏دهم كه خداوند شریكى نداشته و تنها است و شهادت می دهم كه محمّد از جانب خدا به مقام نبوّت مبعوث گشته است و شهادت می دهم كه تو خلیفه و وصىّ پیغمبر و امین امّت اسلامى و معدن دین و حكمت و سرچشمه علم و برهان هستى! من نام تو را در تورات به عنوان «الیا» و در انجیل به عنوان «ایلیا» و در قرآن به عنوان «علىّ» و در كتابهاى گذشته به عنوان «حیدره» خوانده ام و من روى اطّلاعات خودم معتقدم كه تو وصىّ پیغمبرى و أمیر این حكومت و از همه به این مكان سزاوارترى. پس جریان امور تو با این قوم چیست؟

 

أمیر المؤمنین علیه السّلام جواب مختصرى از سخن راهب داد و راهب برخاسته و اموال خود را تسلیم آن حضرت نمود و آن جناب علیه السّلام نیز همان لحظه تمام آن طلا و نقره را به فقرا و نیازمندان مدینه تقسیم و از مسجد بیرون رفت. و راهب مسلمان به شهر خود بازگشت.

 

منبع:

 

احتجاج - ج‏1، ص: 446- 450.





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان حضرت علی، داستان، قصه، داستان اهل بیت، داستان دینی، داستان قرآنی، داستان واقعی،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 38 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب