تبلیغات
نگاهی به ژرفای نگاه
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : سید داود ساجد
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
نگاهی به ژرفای نگاه
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM

 روایت شده كه جماعتى از سرزمین روم وارد شهر مدینه شدند و در میانشان مرد دانشمندى از راهبهاى نصارى بود و در آن وقت حكومت مسلمین به دست أبو بكر بود، راهب با شتر خود كه بار آن طلا و نقره بود به سوى مسجد مدینه كه أبوبكر با جماعتى از مهاجر و انصار در آنجا بودند رفت.

 راهب پس از عرض احترام و اظهار محبّت گفت: كدام یك از شما جانشین پیامبرتان و امین دین شما است؟

 حاضرین به جانب أبوبكر اشاره نمودند.

 راهب گفت: اى شیخ نام شما چیست؟

 گفت: نام من عتیق است.

 راهب پرسید: نام دیگرت چیست؟ گفت: صدّیق.

 راهب گفت: نام دیگر شما چه مى‏باشد؟

 گفت: جز اینها نام دیگرى براى خود نمى‏دانم.

 راهب گفت: شما آن فردى نیستى كه در پى او مى‏باشم.

 أبوبكر گفت: حاجت و مقصود تو چیست؟

 راهب گفت: من از سرزمین روم با این شتر و بار طلا و نقره اش بدینجا آمده ام تا از امین این امّت مسأله اى را بپرسم كه در صورت پاسخ به آن مسلمان می شوم و مطیع فرمان او خواهم شد و این همه طلا و نقره را میان شما پخش خواهم كرد و در صورت عجز از پاسخ از همان راهى كه آمده ام برگشته و اسلام را قبول نكنم.

 أبوبكر گفت: آن مسائلى كه منظور دارى بپرس؟

 راهب گفت: بخدا سوگند هیچ سخنى نگویم تا شما مرا از هر تعرّضى امان دهى!

 أبوبكر گفت: تو در امانى و هیچ مشكلى نخواهى داشت، آنچه می خواهى بگو؟

 راهب گفت: مرا خبر دهید از آن چیزى كه براى خدا نبوده و خدا آن را ندارد و آنچه از خدا نباشد و آنچه كه خداوند آن را نداند؟

 أبوبكر متحیّر شده و هیچ جوابى نداد و پس از اینكه زمانى ساكت ماند دستور داد عمر را حاضر كنند و چون او حاضر شده و پهلویش نشست أبوبكر به راهب گفت: از این شخص بپرس.

 پس راهب رو به عمر كرده و سؤال خود را تكرار كرد و او نیز از پاسخ به آن عاجز ماند.

 سپس عثمان وارد مسجد شد و همان مذاكره سابق میان او و راهب نیز انجام شد ولى عثمان نیز از جواب به آن سؤال فرومانده و ساكت شد.

 پس راهب با خود گفت: اینان شیوخ بزرگوارى هستند، ولى افسوس كه به خود مغرور بوده و متكبّرند، سپس برخاست تا از مسجد خارج شود.

 أبوبكر گفت: اى دشمن خدا اگر وفاى به عهد نبود زمین را از خونت رنگین مى‏ساختم.

 در اینجا سلمان فارسى رضى اللَّه عنه برخاسته و به خدمت حضرت أمیر علیه السّلام رسیده (او با دو فرزندش حسن و حسین در وسط خانه نشسته بود) و آن حضرت را از جریان مسجد با خبر ساخت.

 حضرت أمیر علیه السّلام با شنیدن جریان برخاسته و رهسپار مسجد شد و حسن و حسین علیهما السّلام نیز به دنبال پدرشان آمدند. تا حضرت أمیر علیه السّلام به مسجد وارد شد جماعت حاضر با تكبیر و حمد الهى خوشحال و مسرور گشته و در برابر آن جناب همگى برخاسته و او را جا دادند. پس أبوبكر راهب را خطاب كرده و گفت: كسى را كه تو می خواستى حاضر شد، آنچه می خواهى از او بپرس!

 راهب نیز روى به جانب آن حضرت نموده و گفت: اى جوان نامت چیست؟

 فرمود: اسم من نزد یهود «الیا» و نزد نصارى «ایلیا» و نزد پدرم «علىّ» و نزد مادرم «حیدره» مى‏باشد.

 راهب گفت: مقام و نسبت تو از پیامبر اسلام چیست؟

 فرمود: من پسر عمو و داماد و همچون برادر پیغمبر هستم.

 راهب گفت: به خداى عیسى قسم كه تو مطلوب من هستى. به من خبر بده از آنچه خدا را نیست و آنچه از خدا نیست و آنچه خدا آن را نداند.

 

فرمود: با فرد خبیر و آگاهى روبرو شدى، امّا اینكه گفتى «آنچه خدا را نیست» همان زوج و فرزند است كه خدا را عیال و فرزندى نباشد و اینكه گفتى «آنچه از خدا نیست» عبارت است از ظلم كه خداوند در حقّ هیچ كس ظلم روا ندارد و اینكه گفتى: «آنچه خدا آن را نداند»، خداوند براى خود هیچ شریكى را نمی شناسد.

 

راهب برخاسته و كمربند (نشان مذهبى) خود را باز كرد و پیشانى آن حضرت را بوسیده و گفت: من شهادت مى‏دهم كه خداوند شریكى نداشته و تنها است و شهادت می دهم كه محمّد از جانب خدا به مقام نبوّت مبعوث گشته است و شهادت می دهم كه تو خلیفه و وصىّ پیغمبر و امین امّت اسلامى و معدن دین و حكمت و سرچشمه علم و برهان هستى! من نام تو را در تورات به عنوان «الیا» و در انجیل به عنوان «ایلیا» و در قرآن به عنوان «علىّ» و در كتابهاى گذشته به عنوان «حیدره» خوانده ام و من روى اطّلاعات خودم معتقدم كه تو وصىّ پیغمبرى و أمیر این حكومت و از همه به این مكان سزاوارترى. پس جریان امور تو با این قوم چیست؟

 

أمیر المؤمنین علیه السّلام جواب مختصرى از سخن راهب داد و راهب برخاسته و اموال خود را تسلیم آن حضرت نمود و آن جناب علیه السّلام نیز همان لحظه تمام آن طلا و نقره را به فقرا و نیازمندان مدینه تقسیم و از مسجد بیرون رفت. و راهب مسلمان به شهر خود بازگشت.

 

منبع:

 

احتجاج - ج‏1، ص: 446- 450.





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان حضرت علی، داستان، قصه، داستان اهل بیت، داستان دینی، داستان قرآنی، داستان واقعی،
لینک های مرتبط :


مرحوم آیت الله العظمی اراکی(ره) که از بزرگان عالم اسلام و از فقیهان

 وارسته بودند ، فرمودند : مرحوم آخوند ملّا محمد کبیر ، قطعه زمینی در

 اطراف سلطان آباد اراک داشته که در آن زراعت می کرد ، و نان سال اهل و

 عیال خود را از آن زمین به دست می آورد .

یک وقت که حاصل زمین را خرمن کرده بود و در دشت ، خرمن های دیگری

 نیز وجود داشت ، کسی عمداً یا سهواً آتش روشن می کند باد می وزرد و

 آتش به خرمن ها می افتد و خرمن ها یکی پس از دیگری در آتش می

 سوزد .

شخصی نزد مرحوم آخوند کبیر می ورد و می گوید : چرا نشسته ای ؟

 نزدیک است خرمن شما آتش بگیرد . آخوند کبیر تا این سخن را می شنود

 عبا و عمّامه را می پوشد و قرآن به دست ، به سر خرمن می رود و رو به

 آتش می ایستد و خطاب به آن می گوید : ای آتش ، این نان خانواده و اهل

 و عیال من است ، تو را به این قرآن قسم می دهم متعرّض این خرمن

 نشوی . در حالی که تمام خرمن های دیگر خاکستر شده بود ، این یک

 خرمن سالم ماند ! هر کسی می آمد و می دید ، انگشت حیرت به دندان

 می گرفت و متحیّر می شد که چطور خرمن سالم مانده است ؟!

این بزرگوار تربیت شده و درس گرفته از مکتب حضرت ابراهیم (ع) هستند

 که چون خداوند به آتش امر کرد :

 یا نارُ کُونی بَرداً وَ سَلاماً « انبیاء - 69 »

ای آتش ، سرد و مایه ی ایمنی باش

آنان آموخته اند که هر چیزی ممکن است به امر خداوند و به اذن او انجام

 گیرد . بزرگان دین نیز به هنگام مشکلات ، با توجه به آیات قرآن و زندگی

 معصومین ، مصایب را از خود دور یا تحمّل آن را بر خود شیرین می کردند .

 

 





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، قصه، داستان عرفا، داستان واقعی، داستان قرآنی،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 27 دی 1396 :: نویسنده : سید داود ساجد

آیت الله شیخ مجتبی قزوینی ، رحمة الله علیه ، عارف و استاد بزرگ اخلاق و معنویت ، فرمودند : از صحن مبارک امام رضاعلیه السلام ، عبور میکردم، شخصی را دیدم که در یکی از غرفه های اطراف صحن ، مشغول تلاوت قرآن بود ، شخصی به او نزدیک شد و با پایش به دست او زد ، قرآن به روی زمین پرت شد و با پرخاش گفت :

این چیست که خودت را به آن سرگرم کرده ای ؟ من از این حادثه خیلی ناراحت شدم و ناگهان آیه ای به قلبم خطور کرد و دیدم که آن مرد ، در همان لحظه ، دلش درد گرفت و ناله اش بلند شد .

من به آن شخص نزدیک شدم و به او گفتم :

آیه ای از قران کریم در نظرم آمد و تو را این گونه دردمند و عاجز کرده است . آیا این دلیل بر حقانیت قران نیست ؟

آن شخص شروع به التماس کرد تا او را از آن حالت جانکاه بدر آورم . برایش دعا کردم و حالش خوب شد .

مدتی از این ماجرا سپری شد . تا این که یک روز ، شخصی با ظاهری خداپسند ، نزد من آمد و گفت : آیا مرا می شناسی ؟ گفتم : خیر .

گفت : من همان فردی هستم که آن حادثه برایم پیش آمد و از آن روز به بعد ، به برکت نفس قّدس و قرآنی شما ، در طریق هدایت قرار گرفتم و زندگیم کاملاً دگرگون شده است .

 





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان های اعجاب انگیز، داستان های قرآنی، داستان واقعی، داستان قرآن، داستان، قصه،
لینک های مرتبط :


دانلود سخنرانی استاد رائفی پور با موضوع حماسه 9 دی و تجمعات اخیر - رودهن - 1396/10/10

حجم فایل : 12 مگابایت
نوع فایل : mp3
زمان فایل : 69 دقیقه





نوع مطلب : سخنرانی های استاد رائفی پور، 
برچسب ها : رائفی پور، علی اکبر رائفی پور، دانلود علی اکبر رائفی پور، دانلود رائفی پور، سخنرانی های رائفی پور، سخنان رائفی پور، دانلود سخنرانی رائفی پور،
لینک های مرتبط :


دانلود سخنرانی استاد رائفی پور با موضوع 39 سال با انقلاب اسلامی

12  دی 1396 - ایلام

حجم فایل : 13 مگابایت
زمان فایل : 76 دقیقه
نوع فایل : Mp3





نوع مطلب : سخنرانی های استاد رائفی پور، 
برچسب ها : رائفی پور، استاد رائفی پور، دانلود سخنرانی رائفی پور، دانلود سخنرانی های استاد رائفی پور، علی اکبر رائفی پور، دانلود علی اکبر رائفی پور، دانلود رائفی پور،
لینک های مرتبط :


دانلود سخنرانی استاد رائفی پور - فتنه های آخرالزمان

مکان و زمان سخنرانی : بیرجند 1395/9/12

حجم : 17 مگابایت

نوع فایل : Mp3
زمان : 96 دقیقه






نوع مطلب : سخنرانی های استاد رائفی پور، 
برچسب ها : دانلود رائفی پور، دانلود سخنرانی استاد رائفی پور، رائفی پور، استاد رائفی پور، علی اکبر رائفی پور، سخنان رائفی پور،
لینک های مرتبط :


 سبب بسیاری از بیماری ها خشکی بدن بویژه کف پا است که با چرب کردن با روغن های توصیه شده در طب اسلامی درمان می شود . این روش بهترین راه رفع خشکی، تامین گرمی و رطوبت کافی برای بدن است.

 روغن مالی کف پاها بعنوان آسانترین ماساژ روغن(oil massage) در بازتاب درمانی و سلامت  اعضای کل بدن نقش مهمی ایفا میکند و درمان بسیاری از بیماریها از این روش  امکانپذیر است.

ماساژ روغن زیتون:

قالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله: کُلُوا الزَّیْتَ وَ ادَّهِنُوا بِهِ فَإِنَّهُ‏ مِنْ شَجَرَهٍ مُبارَکَه.

 

ماساژ روغن بنفشه:

قالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله:ادَّهِنُوا بِالْبَنَفْسَجِ فَإِنَّهُ بَارِدٌ فِی الصَّیْفِ وَ حَارٌّ فِی الشِّتَاء.

 

ماساژ روغن زنبق:

عنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام : عَلَیْکُمْ‏ بِالْکِیسِ‏ فَتَدَهَّنُوا بِهِ فَإِنَّ فِیهِ شِفَاءً مِنْ سَبْعِینَ دَاءً قُلْنَا یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ وَ مَا الْکِیسُ قَالَ الزَّنْبَقُ یَعْنِی الرَّازِقِیَّ.

 

ماساژ روغن بان:

قالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله:مَنِ ادَّهَنَ‏ بِدُهْنِ‏ الْبَانِ‏ ثُمَّ قَالَ بَیْنَ یَدَیِ الشَّیْطَانِ لَمْ یَضُرَّهُ بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى عَزَّ وَ جَل‏

 




ادامه مطلب


نوع مطلب : طب و تغذیه اسلامی، 
برچسب ها : درمان با روغن زیتون، روغن زیتون، فواید روغن زیتون، ماساژ درمانی با روغن، ماساژ با روغن، ماساژ درمانی،
لینک های مرتبط :


 مأمون به هر نقشه و حیله ای دست می زد تا بتواند در دل امام جواد علیه السلام نفوذ کند و شخصیت او را از بین ببرد، اما موفق نمی شد. یکی از نقشه های او این بود که وقتی می خواست دخترش (ام فضل)، را به عقد امام در بیاورد به صد نفر از زیباترین کنیزانش دستور داد هر یک جامی که در آن گوهری درخشان بود به دست بگیرند و امام جواد علیه السلام را وسوسه کنند، ولی امام جواد علیه السلام هیچ توجهی به آنان نکرد.

  نقشه دیگرش این بود که شخصی به نام مخارق را که ریش بلندی داشت و کارش نوازندگی و خوانندگی بود نزد امام فرستاد. مخارق مقابل امام جواد علیه السلام نشست و با فریادی همه اهل خانه مأمون را به سوی خود کشاند و شروع کرد به خواندن و نواختن.

 

امام جواد علیه السلام به او به هیچ توجهی نفرمود و پس از مدتی سرش را بلند کرد و فرمود: از خدا بترس!

 

همین که سخن امام تمام شد، عود و تنبور از دست مخارق افتاد، دستش فلج شد و تا آخر عمر فلج ماند.

--------------------------

منابع:

بحارالانوار، ج 50، ص 61، ح 37 از مناقب.





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، قصه، داستان ائمه، داستان امامان، داستان اهل بیت، داستان قدیمی، رمان،
لینک های مرتبط :


 یحیی بن اکثم قاضی سامرا می گوید:

 

پس از مناظره های فراوان با امام جواد علیه السلام و سوالات مختلفم درباره علوم آل محمد، روزی در حال زیارت قبر رسول الله صلی الله علیه و آله، امام جواد را دیدم و باز سوالات زیادی مطرح کردم و پاسخ همه آنها را گرفتم.

 آنگاه عرض کردم: سوگند به خدا، سوال دیگری دارم ولی از بیانش خجالت می کشم.

 امام جواد علیه السلام به من فرمود: پیش از آن که سؤالت را مطرح کنی خودم پاسخت را می دهم. تو می خواهی بپرسی آیا من امام هستم.

 من گفتم: آری.

 امام فرمود: بله، من امام هستم.

 گفتم: نشانه اش چیست؟

 در این هنگام عصایی که در دست امام جواد علیه السلام بود به سخن در آمد و چنین گفت: او مولای من است. امام این زمان است و حجت خدا.

 --------------------------

منابع:

 بحارالانوار، ج 50، ص 68، ح 46.





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، داستان قدیمی، داستان اهل بیت، داستان دینی، داستان و قصه، داستان امامان، داستان ائمه،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 18 دی 1396 :: نویسنده : سید داود ساجد

عصر امام صادق (علیه السلام) بود، یكى از شاگردان او به نام  معاویة بن وهب مى گوید: ما براى انجام حج به سوى مكه رفتیم و همراه ما پیرمردى خداپرست و اهل عبادت بود، ولى شیعه نبود و نماز خود را در سفر (طبق فتواى اهل تسنن) تمام مى خواند، برادر زاده اش كه شیعه بود نیز همراه ما بود.

 

در مسیر راه، آن پیر مرد بیمار شد و در بستر مرگ افتاد، من به برادرزاده او گفتم: كاش مذهب شیعه را به عمویت پیشنهاد مى كردى، شاید خداوند او را نجات دهد.

 

همه حاضران گفتند: همین حال او خوب است، او را واگزارید تا بمیرد.

 

ولى برادرزاده اش تاب نیاورد و به عمویش گفت: مردم بعد از رسول خدا (ص) مرتد شدند مگر چند نفر اندك، اطاعت از على (علیه السلام) مانند اطاعت از رسول خدا (ص) است و حق اطاعت از آن على (علیه السلام) است.

 

پیر مرد نفسى كشید و فریاد زد و گفت: من هم همین عقیده را دارم. سپس مرد.

 

ما به حضور امام صادق (علیه السلام) رفتیم، یكى از ما جریان را به عرض حضرت رسانید.

 

امام صادق (علیه السلام) فرمود: آن پیرمرد، مردى از اهل بهشت است.

 

یكى از حاضران گفت: آن پیرمرد، از مذهب شیعه هیچ شناختى نداشت، غیر از همان لحظه آخر عمر؟

 

امام صادق (علیه السلام) فرمود: دیگر از او چه مى خواهید،  قد دخل والله الجنة (به خدا سوگند وارد بهشت شد).

 ---------------------

منبع:

 اصول کافی - باب فیما اعطى الله عزوجل آدم (علیه السلام)، حدیث 4، ص 441 - ج 2.





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، داستان واقعی، داستان اهل بیت، داستان قدیمی، داستان دینی، داستان برای کودکان، قصه،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 37 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب